• وزارت ورزش و جوانان
    وزارت ورزش و جوانان
       
      • حدیث روز
        هنگامی که با علی بن ابی طالب (ع) به طرف صفّین می‌رفتیم، به منطقه کربلا رسیدیم. امام در کناره لشکر ایستاد و سپس به چپ و راست نگریست، گریست و فرمود: «به خدا سوگند، این جا خوابگاه مرکب‌ها و جای کشته شدن آنهاست.»<br />
محرم<br />
یکی از موضوعات دینی و تاریخی که در منابع روایی مورد توجه و دقت اندیشمندان اسلامی قرار داشته، مسأله علم امام علی (ع) به اموری غیبی و پیشگویی‌های ایشان نسبت به اتفاقات و تحولات سیاسی- اجتماعی است که بعدها اتفاق خواهد افتاد؛ از جمله‌ی این پیشگویی‌ها خبر دادن از حادثه دردناک سال 61 هجری است که در سرزمین کربلا اتفاق می افتاد.<br />
<br />
پیش بینی امام علی(ع) از حادثه بزرگ سال 61 هجری<br />
یکی از جگرسوزترین روایاتی که خبر از یک حادثه بزرگ و دردناک می‌دهد، روایتی است که راوی آن ابن‌عباس بوده که خبری را از امام علی (ع) نقل می‌کند، روایتی که در آن امام علی (ع) بعد از جنگ صفین با وارد شدن در سرزمین نینوا پرده از اتفاقی بزرگ بر می‌دارد:<br />
<br />
صدوق در کتاب امالی از ابن عباس روایت می‌کند که گفت: من در آن سفری که حضرت امیر متوجه صفین شد با آن بزرگوار بودم. وقتی حضرت امیر به نینوا که نزدیک شط فرات است، رسید با بلندترین صدا به من فرمود: «آیا میدانی اینجا چه موضعی است؟» گفتم: نه یا امیر المؤمنین. فرمود: «اگر تو نظیر من از این موضع آگاه می‌بودی از اینجا عبور نمی‌کردی تا مثل من گریه کنی!!» آنگاه آن بزرگوار به‌قدری گریه کرد که ریش مبارکش خیس شد و اشک‌هایش به سینه مقدسش فرو ریخت! ما نیز با آن حضرت شروع به گریه نمودیم آن بزرگوار می‌فرمود: «آه! آه! مرا با آل ابوسفیان چه کار! مرا با آل حرب که حزب شیطان است و دوستداران کفر چه کار! ای ابا عبداللَّه! صابر باش، زیرا پدر تو نیز مثل آنچه تو از ایشان خواهی دید، دیده است.»[1]<br />
<br />
پسر عزیزم! بشنو و ببین، پیش از آن که بر تو در آید. سوگند به آن که جانم به دست اوست، بنی امیّه خونت را خواهند ریخت؛ ولی نمی‌توانند تو را از دینت جدا کنند و خدا را از یاد تو ببرند.»[2]<br />
<br />
پیشگویی امام علی از اوضاع اجتماعی، سیاسی سال 61 هجری<br />
از جمله پیشگویی‌های حیرت آور امام علی(ع) افشا کردن تحرکات سیاسی، اجتماعی و نظامی برخی اقوام از جمله قوم بنی امیه و جامعه کوفه در سال 61 هجری بود. شاید هیچ کس فکر نمی‌کرد که قومی که با نیرنگ و دغل بازی منبر پیامبر اکرم (ص) را وسیله‌ای برای نفوذ در بین صفوف مسلمین قرار داده روزی در مقابل بهترین مردان خدا ایستاده و خون آنها را مباح کنند.<br />
<br />
1-قوم شوم و تبهکار بنی امیه<br />
در کتاب کامل الزیارات ‌ به نقل از جابر، از امام صادق (ع): امام علی (ع) به امام حسین (ع) فرمود: «ای ابا عبداللّه! تو هماره اسوه بوده‌ای [و هستی]». حسین (ع) فرمود: فدایت شوم! حال من، چگونه خواهد بود؟ علی (ع) فرمود: «تو آنچه را آنان ندانستند، دانستی و دانا به زودی از دانش خود، سود می‌بَرد. پسر عزیزم! بشنو و ببین، پیش از آن که بر تو در آید. سوگند به آن که جانم به دست اوست، بنی امیّه خونت را خواهند ریخت؛ ولی نمی‌توانند تو را از دینت جدا کنند و خدا را از یاد تو ببرند.»[2]<br />
<br />
2-شرح حال بی وفایی کوفیان از زبان امام علی(ع)<br />
المعجم الکبیر طبرانی که مسند حدیث نزد اهل سنت به شمار می‌آید نیز به نقل از ابو حبره آورده است: همراه علی (ع) بودم تا به کوفه رسید و بر منبر، رفت و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: «شما در چه حالی خواهید بود، هنگامی که فرزندان پیامبرتان به میان شما آیند؟.» پاسخ دادند: آن گاه ما از این آزمون، سربلند بیرون می‌آییم. علی (ع) فرمود: «سوگند به آن که جانم به دست اوست، نزدیک شما می‌آیند و شما به سوی ایشان بیرون می‌روید و بی تردید، آنها را می‌کشید.»، سپس رو کرد و چنین فرمود: آنان، ایشان را به فریب آوردند و خود، روی گردانیدند. می‌خواستند نجات یابند؛ ولی نه نجاتی هست و نه عذری.»[3]<br />
<br />
روضه جانسوز امام علی(ع) برای شهدای کربلا<br />
از جمله جانسوز ترین اخبار غیبی که توسط امام علی (ع) در منابع روایی نقل شده بیان گوشه‌هایی از صحنه دلخراش کربلاست، امام علی (ع) با علم لدنی که خدای متعال به او عنایت کرده بود سال‌ها پیش از ورود سالار کربلا به سرزمین نینوا اخبار غیبی را بیان کردند که چشم هر آزاداندیشی را غرق در اشک و خون می‌نماید.<br />
<br />
1-روضه مکتوب  ورود به کربلا از زبان امام علی(ع)<br />
اینجا کربلاست:<br />
الإرشاد به نقل از جویریّه بن مسهر عبدی: هنگامی که با امیر مؤمنان علی بن ابی طالب (ع) به طرف صفّین می‌رفتیم، به منطقه کربلا رسیدیم. امام (ع) در کناره لشکر ایستاد و سپس به چپ و راست نگریست و گریست و سپس فرمود: «به خدا سوگند، این جا خوابگاه مرکب‌ها و جای کشته شدن آنهاست.»، به او گفته شد: ای امیرمؤمنان! این جا کجاست؟ فرمود: «این جا کربلاست. گروهی در آن، کشته می‌شوند که بدون حساب به بهشت وارد می‌شوند» و سپس حرکت کرد. [4]<br />
<br />
علی (ع) به کربلا آمد و در آن جا ایستاد. به او گفته شد: ای امیر مؤمنان! این جا، کربلاست. فرمود: «آمیخته با کَرب (رنج) و بلا».آن گاه با دستش به مکانی اشاره کرد و فرمود: «این جا خونشان ریخته می‌شود.»<br />
<br />
کربلا، جای کَرب و بلا<br />
وقعه صفّین به نقل از حسن بن کثیر، از پدرش: علی (ع) به کربلا آمد و در آن جا ایستاد. به او گفته شد: ای امیر مؤمنان! این جا، کربلاست. فرمود: «آمیخته با کَرب (رنج) و بلا». آن گاه با دستش به مکانی اشاره کرد و فرمود: «این جا، جایگاه اسباب سفر و خوابگاه مرکب‌های آنان است» و به جایی دیگر اشاره کرد و فرمود: «این جا خونشان ریخته می‌شود.»[5]<br />
<br />
2-روضه  مکتوب شط فرات از زبان امام علی(ع)<br />
در کنار رود فرات، صبر کن، ای ابا عبد اللّه!<br />
مُسنَد ابن حنبل به نقل از عبد اللّه بن نُجَی، لشکر در مسیر صفین هنگامی که از کنار نینوا می‌گذشت، امام علی (ع) ندا داد: «صبر داشته باش، ابا عبداللّه! صبر داشته باش، ابا عبداللّه! در کنار فرات!». گفتم: یعنی چه؟ فرمود: «روزی بر پیامبر (ص) وارد شدم و چشمانش اشکبار بود. پرسیدم: ای پیامبر خدا! آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟ چرا اشک از چشمانت سرازیر است؟ پیامبر (ص) فرمود: جبرئیل، اندکی پیش، از نزدم رفت. او برایم گفت که حسین در کنار رود فرات، کشته می‌شود. پیامبر (ص) فرمود: جبرئیل گفت: آیا می‌خواهی خاک آن جا را ببویی؟ گفتم: آری. و جبرئیل، دستش را دراز کرد و مشتی از خاک آن جا را به من داد و من دیگر نتوانستم جلوی ریزش اشک خود را بگیرم.»<br />
<br />
پی نوشت:<br />
[1]. الأمالی( للصدوق)، ص597، ح5.<br />
[2]. کامل الزیارات: ص 149 ح 178؛ بحار الأنوار: ج 44 ص 262 ح 17.<br />
[3]. المعجم الکبیر: ج 3 ص 110 ح 2823.<br />
[4]. الإرشاد: ج 1 ص 332، کشف الیقین: ص 100 ح 92.<br />
[5]. وقعه صفّین: ص 142، بحار الأنوار: ج 32 ص 420 ح 385.
        روضه‌های جانسوز امام علی(ع) برای شهدای کربلا
      • ذکر
        وقتی خبر شهادت مسلم به امام حسین(ع) رسید، حضرت گریست و جملاتی در وصف وی گفت.<br />
کاروان حسینی عرصه ظهور برترین ارزش‌های دینی و سرپرست آن از برترین معلمان عالم هستی از ازل تا به ابد است. این کاروان که حرکت خود را از مکه به قصد کربلا آغاز کرده بود، در طول مسیر و در صحنه‌های مختلف در کلاس درس امام حسین(ع)، این آموزگار مکتب وحی قرار می‌گرفت و فقط افرادی در کاروان باقی می‌ماندند که در این کلاس درس نمره قبولی دریافت می‌کردند. شاید بتوان گفت مهم‌ترین شاخصه اصحاب حقیقی اباعبدالله(ع) تبعیت و اطاعت محض از امام خویش و نیز عبور از جان و مال خویش در راه دستیابی به لقای خداوند بود. <br />
<br />
کاروان حسینی در ادامه مسیر خود به منزلگاهی به نام «زباله» رسید. در این منزل بود که خبر شهادت مسلم به او رسید. حضرت به عدّه‌‏ای که به دنبال او بودند خبر شهادت مسلم را داد. افرادی که به طمع دنیا بودند و یقین‏شان کامل نبود، پس از شنیدن خبر شهادت مسلم از گرد آن حضرت پراکنده شدند و فقط خانواده او و برگزیدگان از یاران، با امام(ع) باقی ماندند.<br />
<br />
راوی گفت: چون خبر شهادت مسلم رسید صدای شیون و گریه‏ فضای بیابان را پر کرد و سیلاب اشک‌ها جاری شد. سپس حسین به مقصدی که خدا دعوتش فرموده بود روانه شد.<br />
<br />
فرزدق شاعر به خدمتش رسید سلام داد و عرض کرد: ای پسر پیغمبر چگونه بر اهل کوفه اعتماد می‌کنی؟ اینان همان‏اند که پسر عموی تو مسلم بن عقیل و یاران او را کشتند. اشک از دیدگان حسین جاری شد و فرمود:<br />
<br />
خدا مسلم را رحمت کند، او به روح و ریحان و بهشت و رضوان خدا بازگشت. مسلم وظیفه‌‏ای که بر عهده داشت انجام داد و اکنون نوبت ماست که آنچه بر ماست انجام دهیم.<br />
 سپس اشعاری به این مضمون انشاء فرمود:<br />
<br />
دنیا اگر بچشم لئیمان گرانبها است  / پاداش حق گرانتر و برتر نزد ماست<br />
<br />
گر بهر مرگ پیکر ما را سرشته‏اند / در راه دوست کشته شدن افتخار ماست<br />
<br />
چون سهم ما ز روزی دنیا مقدّر است/ زیباتر آن که حرص طلب در دلش بکاست<br />
<br />
چون جمع مال عاقبتش ترک گفتن است / مالی چنین بخیل شدن بهر وی چراست<br />
<br />
إنّ الحسین سار قاصداً لما دعاه الله إلیه ، فلقیه الفرزدق الشاعر فسلّم علیه وقال : یا ابن رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) ! کیف ترکن إلی أهل الکوفه ، وهم الذین قتلوا ابن عمّک مسلم بن عقیل وشیعته ؟ قال : فاستعبر الحسین ( علیه السلام ) باکیاً ، ثمّ قال : رَحِمَ اللهُ مُسْلِماً فَلَقَدْ صارَ إِلی رَوْحِ اللهِ وَ رَیْحانِهِ وَجَنَّتِهِ وَ رِضْوانِهِ ، أما إِنَّهُ قَدْ قَضی ما عَلَیْهِ وَبَقی ما عَلَیْنا. ثمّ أنشأ یقول :<br />
<br />
فَإِنْ تَکُنِ الدُّنْیا تُعَدُّ نَفیسَهً * فَانّ [ فَدارُ ] ثَوابَ اللهِ أَعْلی وَأَنْبَلُ<br />
<br />
وَإِنْ تَکُنِ الأْبْدانُ لِلْمَوْتِ أُنْشِئَتْ * فَقَتْلُ امْرِیءٍ بِالسَّیْفِ فیِ اللهِ أَفْضَلُ<br />
<br />
وَإِنْ تَکُنِ الاْرْزاقُ قِسْماً مُقَدَّراً * فَقِلَّهُ حِرْصِ الْمَرْءِ فی الرِّزْقِ أَجْمَلُ<br />
<br />
وَإِنْ تَکُنِ الأْمْوالُ لِلتَّرْکِ جَمْعُها * فَما بالُ مَتْرُوک بِهِ الْمَرْءُ یَبْخَلُ<br />
<br />
منابع:<br />
اللهوف علی قتلی الطفوف / ترجمه فهری، ص74.<br />
تسلیهالمجالس و زینهالمجالس، ج2، ص240.
        واکنش امام حسین(ع) به خبر شهادت مسلم
      • سخن روز
        تاریخ شهادت: 5 صفر سال 61 هجری قمری<br />
شناسنامه حضرت رقیه<br />
<br />
حضرت رقیه فرزند امام حسین علیه السلام است . بر اساس نوشته‏ های بعضی کتاب‏های تاریخی، نام مادر حضرت رقیه(علیهاالسلام)، امّ اسحاق است که پیش‏تر همسر امام حسن مجتبی (علیه‏السلام) بوده و پس از شهادت ایشان، به وصیت امام حسن (علیه‏السلام) به عقد امام حسین (علیه‏السلام) درآمده است. در مورد تاریخ تولد حضرت رقیه چیزی معلوم نیست.<br />
<br />
در تعداد دختران امام حسین و نامهای آنها اختلاف وجود دارد. آنچه از منابع بدست می آید امام حسین علیه السلام دارای چهار دختر بنامهای فاطمه کبری، فاطمه صغری، سکینه و رقیه بوده است.<br />
<br />
اصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین علیه السلام در منابع شیعی آمده است. در کتاب کامل بهائی نوشته علاء الدین طبری (قرن ششم هجری) قصه دختری چهار ساله که در ماجرای اسارت در خرابه شام در کنار سر بریده پدر به شهادت رسیده، آمده است. اما در مورد نام او، آیا رقیه بوده یا فاطمه صغری و... اختلاف است.<br />
<br />
رقیه سلام الله علیها<br />
<br />
رقیه بنت الحسین (رحمها الله)<br />
<br />
تحقیقی درباره حضرت رقیه سلام الله علیها<br />
<br />
گفتاری پیرامون حضرت رقیه (س)<br />
<br />
پژوهشی در هویت تاریخی حضرت رقیه (علیهاالسلام)<br />
لهوف سید ابن طاووس و حضرت رقیه (س)<br />
<br />
یکی از کتاب‏های کهن که در زمینه حضرت رقیه مطالبی نقل نموده، کتاب اللهوف از سیدبن طاووس است. وی می‏ نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء (علیه ‏السلام) اشعاری در بی وفایی دنیا می‏خواند، حضرت زینب (علیهاالسلام) سخنان ایشان را شنید و گریست. امام (علیه‏ السلام) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید [و خویشتن دار باشید.<br />
<br />
آیا امام حسین(ع) دختری با نام حضرت رقیه(س) داشتند؟<br />
<br />
نام واقعی رقیه دختر امام حسین(ع)<br />
<br />
حضرت رقیه در تاریخ<br />
سن حضرت رقیه (س) و تاریخ شهادت ایشان<br />
<br />
مشهور این است که ایشان سه یا چهار بهار بیشتر به خود ندیده و در روزهای آغازین صفر سال 61 ه .ق، پرپر شده است.<br />
چگونگی شهادت و مرقد مطهر حضرت رقیه (س)<br />
<br />
بعد از واقعه عاشورا دشمن تمام کسانی را که زنده مانده بودند ، اسیر کرد. میان این اسرا، یک دختر کوچک هم دیده می ‏شد. این دختر کوچک رقیه بود. رقیه دختر امام حسین علیهاالسلام که حالا بعد از شهادت پدرش به همراه عمه ‏اش زینب و اسرای دیگر به طرف شام می ‏رفت.<br />
<br />
از داخل خرابه های شام، صدای یک کودک به گوش می ‏رسید. تمام کسانی که در میان اسرا بودند، می ‏دانستند که این صدای رقیه دختر کوچک امام حسین است. رقیه از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش را می ‏گرفت. گویا خواب پدرش را دیده بود. در این حال یزید، دستور داد سر امام حسین علیه‏ السلام را به رقیه نشان بدهند. وقتی حضرت رقیه علیهاالسلام سر بریده پدرش امام حسین علیه‏ السلام را دید، با فریاد و ناله خودش را روی سر بریده پدرش انداخت و همان جا، از دنیا رفت.<br />
<br />
مرقد مطهر حضرت رقیه علیها السلام در سوریه نزدیک به قبر حضرت زینب علیها السلام است.<br />
<br />
روضه حضرت رقیه، شب سوم محرم<br />
<br />
سر رسید امشب شام غم ها<br />
<br />
خرابه تار تاره، تاریکه بی ستاره<br />
شعر و قطعه ادبی<br />
<br />
سه سالگی اش بر مدار عاشورا می چرخد.<br />
<br />
اتفاقی که طنین خنده های کودکانه اش را به غارت می برد.<br />
<br />
در عطش می ماند و می گدازد.<br />
<br />
فرات از چشمانش مهاجرت می کند.<br />
<br />
بی پناهی اش، در تمام بیابان ها تکثیر می شود.<br />
<br />
این سه سالگی اوست که در ویرانه ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.
        خرابه تار تاره، تاریکه بی ستاره
      • گالری تصاویر
      • خاطرات
        مناطق تحت کنترل داعش را به خوبی می‌شناخت. سامرا را مانند فرزندش می‌دانست. به مناطق مختلف آن سر می‌زد و به نیروها درباره اندازه خاکریزها و محل استقرار نیروها مشورت می‌داد. کمربند دفاعی سامرا را در مدت کوتاهی طراحی کرد.<br />
شهید حسین قمی<br />
<br />
 «نیروهای داعش سحرگاه روز دوشنبه 16 مرداد، با 30 دستگاه خودرو و سه عامل انتحاری به مقر اصلی کتائب سیدالشهدا و دو مقر تاکتیکی این مجموعه که با فاصله 1500 متری از یکدیگر قرارداشته حمله سنگینی را شروع کردند. در جریان این حمله نیروهای داعش بعد از منفجر شدن عوامل انتحاری هر سه مقر مذکور را با اسلحه 23 میلیمتری زیر آتش سنگین گرفتند، به طوری که نیروهای مستقر در این پایگاه‌ها امکان نزدیک شدن به خودروهای محمول خود را نداشته و لاجرم فقط با سلاح‌های سبک اقدام به مقاومت کردند که در طی 50 دقیقه درگیری، نیروهای دو مقر فرعی منجلمه مقری که «شهید حججی» در آن حضور داشته به شهادت رسیدند و فقط مقر اصلی که شهید حسین قمی در آنجا حضور داشته با درایت و فرماندهی این شهید بزرگوار حفظ شد. در صورتی که فرماندهی شهید قمی نبود الآن ما یازده شهید ایرانی مثل شهید حججی داشتیم.<br />
<br />
حسین قمی بعد از درگیری یک ساعته با مهاجمین داعشی از ناحیه پهلو مورد اصابت قرار گرفته و گلوله وارد ریه سمت چپ ایشان شد که باعث خونریزی شدید شده و بعد از حدود 20 دقیقه ایشان به شهادت می‌رسد. در طول این 20 دقیقه قبل از شهادت، شهید قمی مدام نیروها را هدایت و با روحیه‌ای عجیب سعی در حفظ روحیه نیروهای خود داشت. شهید حسین قمی از سال 1392 تا لحظه شهادت بیش از 20 بار به مناطق درگیری در عراق و سوریه اعزام شد. او از فرماندهان محورهای عملیاتی «غوطه شرقی» دمشق در سال 92 بود که در آن عملیات دو همرزم و دوستش شهیدان «محمودرضا بیضایی» و «اکبر شهریاری» به فیض شهادت نائل آمدند.<br />
<br />
او همچنین از فرماندهان محور در عملیات آزادسازی جاده بلد، اسحاقی، سامرا، الدور، علم، تکریت، بیجی، ارتفاعات مکحول در عراق بود. در «عملیات محرم» در منطقه «حلب» (سال94) بسیار موثر بود. این شهید بزرگوار از شهریور سال95 در سمت مسئول اطلاعات «لشکر حیدریون» در «سوریه» خدمت می‌کرد. همچنین از دی ماه سال 95 در سمت فرماندهی عملیات حیدریون ایفای نقش می‌کرد. شهید حسین قمی دو بار از ناحیه شکم و یک بار از ناحیه کمر مجروح شده بود.»<br />
آنچه از نظر گذراندید یادداشتی گزارش گونه به قلم یکی از هم رزمانِ شهید قمی بود. شهیدی که حالا سالگرد شهادتش گرامی داشته می‌شود. «شهید مرتضی حسین‌پور شلمانی» معروف به «حسین قمی» متولد 30 شهریور سال 64 بود. او سال 83 وارد سپاه شد. در دانشکده افسری دوره آموزشی را گذراند. و در سال 92 با شروع فتنه در سوریه وارد منطقه شد و مسئولیت‌های مختلفی را گرفت. سال 93 با ورود داعش به عراق، حسین به عراق اعزام شد. جزو اولین افرادی بود که با حاج قاسم در پدافند بغداد - سامرا مشارکت داشت. نبوغ و مجاهدت‌های او به گونه‌ای بود که فرماندهان به او لقب حسن باقری زمان را دادند.<br />
<br />
مرتضی حسین پور فرمانده عملیات قرارگاه حیدریون در سوریه و فرمانده شهید محسن حججی بود. او صدها نفر همچون محسن حججی را زیر دست خود پرورش داد تا تکفیری‌ها نتوانند حتی به بخشی از خواسته‌های خود در منطقه برسند. این فرمانده زبده نظامی در همان معرکه‌ای که شهید حججی به اسارت درآمد به شهادت رسید اما پیش از شهادتش نقشه شوم داعش را برای به راه انداختن حمام خون بر هم زد و جان بسیاری از رزمندگان مقاومت را نجات داد. سرلشکر جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به پاس رشادت‌های شهید مرتضی حسین پور شلمانی، در پیامی این شهید مدافع حرم گیلانی را به عنوان شهید نمونه کشور در سال 97 معرفی کرد. تنها فرزند شهید حسین پور 4 ماه آینده به دنیا آمد.<br />
<br />
خاطراتی از همرزمان، اعضای خانواده و برخی اطرافیان شهید در ادامه می‌آید:<br />
<br />
از کودکی حافظه قوی، قدرت تحلیل زیاد و هوش سرشاری داشت<br />
<br />
در همان عالم کودکی، گاهی جرات نمی‌کردم چیزی برایش تعریف کنم، چون امکان نداشت آن را فراموش کند. اختلاف سنی زیادی نداشتیم اما بیشتر اوقات خاطره‌های خیلی دوری را که تعریف می‌کرد، یا اصلا به یاد نمی‌آوردم یا خیلی برایم مبهم بود.سر این ماجرا همیشه مرا دست می‌انداخت. گاهی که کل کل نوجوانی‌مان بالا می‌گرفت با کلی ذوق خاطره‌ای تعریف می‌کردم، با لبخند تا آخرش را گوش می‌داد و تایید می‌کرد و آن را بسط می‌داد. در نهایت قند که در دلم آب می‌شد شروع می‌کرد به خندیدن. آن جا بود که می‌فهمیدم کار را خراب کرده‌ام و تمام شد.<br />
<br />
با خنده می‌گفت: «درست گفتی آفرین! فقط با این تفاوت که این خاطره برای 4-5 سالگیت نبوده، بلکه در فلان تاریخ همین چند سال پیش اتفاق افتاده بود.» بعد هم می‌گفت: «دست خودت که نیست، از خودت زیادی توقع داری به خودت سختی نده.» حافظه دیداری و تحلیلی بسیار بالایی داشت. تصویرهایی را در ذهن داشت و تعریف می‌کرد که پدر و مادرم با تعجب می‌گفتند: «مرتضی تو آن موقع چند ماه بیشتر نداشتی!» کمتر کسی را سراغ دارم که وصفی از هوش سرشار او نداشته باشد.<br />
شهید حسین قمی<br />
<br />
یک فرمانده جدی<br />
<br />
به عنوان یک فرمانده، در کارش جدی بود و گاهی سر نیروها فریاد می‌زد. بعضی اوقات نیاز بود که جدیت بیشتری به خرج دهد؛ شب هنگام سراغ تک تک افرادی که سرشان داد زده بود می‌رفت و به هر طریقی که می‌شد و با شوخی و... رضایتشان را جلب می‌کرد. حتی با آن‌ها کشتی می‌گرفت و سعی می‌کرد کدورتی از او در دل کسی نماند. با خلق و خوی همه نیروهایش آشنا بود، می‌دانست که هرکدام در چه زمینه‌ای مهارت دارند، برحسب همین توانمندی‌ها، نیرو را به کار می‌گرفت، یکی از ویژگی‌هایی که او را یک فرمانده موفق نشان می‌داد همین بود.<br />
<br />
جلوی نماز اول وقت او را می‌گرفتم<br />
<br />
اوایل ازدواجمان برای شهادتش دعا می‌کرد، می‌دیدم که بعد نماز از خدا، طلب شهادت می‌کند. نمازهایش را همیشه اول وقت می‌خواند،نماز شبش ترک نمی‌شد، دیگر تحمل نکردم؛ یک شب آمدم و جانمازش را جمع کردم، به او گفتم:«تو این خونه حق نداری نماز شب بخونی،شهید می‌شی» حتی جلوی نماز اول وقت او را می‌گرفتم. اما چیزی نمی‌گفت. دیگر هم نماز شب نخواند. پرسیدم:«چرا دیگر نماز شب نمی‌خوانی؟»<br />
<br />
خندید و گفت:«کاریو که باعث ناراحتی تو بشه تو این خونه انجام نمیدم، رضایت تو برام از عمل مستحبی مهم تره، اینجوری امام زمان(عج) هم راضی‌تره.» بعد از مدتی برای شهادت هم دعا نمی‌کرد، پرسیدم:«دیگه دوست نداری شهید بشی؟» گفت:«چرا. ولی براش دعا نمی‌کنم.چون خود خدا باید عاشقم بشه تا به شهادت برسم.» گفتم:«حالا اگه تو جوونی عاشقت بشه چیکار کنیم؟» لبخندی زد و گفت:«مگه عشق پیر و جوون می‌شناسه؟»<br />
<br />
سامرا را مثل فرزندش می‌دانست/کمربند دفاعی سامرا را در مدت کوتاهی طراحی کرد<br />
<br />
در مدتی که در سامرا حضور داشت، مدام با تبلتش نقشه‌های هوایی منطقه را جست و جو می‌کرد. تا جایی که بیش از بومی‌های عراق به منطقه اشراف داشت. نیروهای محلی از این شناخت او نسبت به منطقه تعجب می‌کردند. حتی مناطق تحت کنترل داعش را به خوبی می‌شناخت. سامرا را مانند فرزندش می‌دانست. به مناطق مختلف آن سر می‌زد و به نیروها درباره اندازه خاکریزها و محل استقرار نیروها مشورت می‌داد. کمربند دفاعی سامرا را در مدت کوتاهی طراحی کرد و آن را به عنوان یک فرمانده تحت کنترل داشت. در مدت حضور مرتضی در سامرا امنیت منطقه به خوبی تامین شده بود.<br />
<br />
جای پدرش بودم ولی عین برادرم دوستش داشتم/نشانه‌ای از ترس در چهره‌اش نبود<br />
<br />
می‌گفت: صدای بیسیمشان را داشتم. درگیری سنگین بود ولی حسین خیلی خونسرد و آروم پشت بیسیم حرف می‌زد. تا اینکه دیگر صدایش نیامد...: «حسین حسین! حامد!.... حسین حسین حامد...حسین حسین حامد...حسین جواب بده...حسین حسین حامد...» صدای بیسیمشان را داشتم ولی دیگر حسین جواب نمی‌داد. هر جوری بود خودش را کشانده بود عقب. تیر خورده بود ولی خدا روشکر برگشت. خیلی خوشحال بودیم.خودم را رساندم بالا سرش. نمی‌دانم چرا ولی همین یکی دو ساعتی که از او بی‌خبر بودم، بدجور دلتنگش شده بودم و البته نگران. با اینکه جای پدرش بودم ولی عین برادرم دوستش داشتم.<br />
<br />
خود حسین از آن ماجرا برایمان حرف زد. حسین می‌گفت: «شروع کردن آتیش سنگین ریختن. بچه‌ها رو پخش کردم تو موضع‌هاشون. چند تا جهنمی آخری رو که زدن انگار دودزا بود. جلوی خاکریزا مون رو زدن و باد هم سمت ما بود. کل منطقه رو دود گرفت. رفتم روی خاکریز، یه صداهایی میومد مثل صدای تراکتور یا چیزی شبیه اون. چشم چشم رو نمی‌دید. یهو دیدم لوله تانک از کنار صورتم رد شد. خودم رو پرت کردم زمین تا از روم رد نشه. تانک مسلحین از خاکریز رد شده بود اومده بود داخل. درگیری سنگین و نفر به نفر شد. خیلی شهید و مجروح دادیم. بدجور گیر افتادیم. تیر خورد به پشتم. باتری بیسیمم تموم شده بود. صبر کردم هوا یه کم تاریک بشه، تو گرگ و میش هوا خودم رو کشوندم عقب. چند تا مجروح و شهید رو هم با خودم کشیدم عقب. رسیدم به کانال؛ کنار جنازه یکی از شهدا بیسیمش افتاده بود. برداشتم و تماس گرفتم. خودمو انداختم تو کانال و کشیدم عقب.»<br />
<br />
انگار داشت فیلم تعریف می‌کرد. نشانه‌ای از ترس در چهره‌اش نبود. دفعه اولش نبود که در مخمصه می‌افتاد و حتی مجروح می‌شد. ولی خیلی آرام و خونسرد بود. فرمانده باید خونسرد باشد تا بتواند خوب فکر کند و نیروهاش را در بدترین شرایط جمع و جور کند. فرمانده که در میدان آرام باشد، نیروهایش هم راحت‌تر می‌جنگند. حسین خیلی آرام و شجاع بود.
        «فرمانده حسین» سامرا را مثل فرزندش می‌دانست
      • ساعت و اوقات شرعی
        29 مهر 1397
        اوقات شرعی به افق تهران
        اذان صبح:
        طلوع آفتاب:
        اذان ظهر:
        غروب خورشید:
        اذان مغرب:
    وزارت ورزش و جوانان
    مجموع بازدیدها : 8,678,594
    تعداد بازدید امروز : 8,140
    تعداد کاربران آنلاین : 3
    آخرین به روزرسانی : 1397/07/29
    کلیه حقوق متعلق به وزارت ورزش و جوانان می باشد.