• وزارت ورزش و جوانان
    وزارت ورزش و جوانان
       
      • حدیث روز
         ساده زیستی حضرت مسیح (ع) در کلام امام علی (ع)<br />
<br />
وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِی عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ( علیه‏السلام ) فَلَقَدْ کَانَ یَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ وَ یَلْبَسُ الْخَشِنَ وَ یَأْکُلُ الْجَشِبَ وَ کَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ وَ سِرَاجُهُ بِاللَّیْلِ الْقَمَرَ وَ ظِلَالُهُ فِی الشِّتَاءِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ فَاکِهَتُهُ وَ رَیْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الْأَرْضُ لِلْبَهَائِمِ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ زَوْجَهٌ تَفْتِنُهُ وَ لَا وَلَدٌ یَحْزُنُهُ وَ لَا مَالٌ یَلْفِتُهُ وَ لَا طَمَعٌ یُذِلُّهُ دَابَّتُهُ رِجْلَاهُ وَ خَادِمُهُ یَدَاهُ<br />
<br />
حضرت علی علیه السلام می فرمایند: اگر می خواهی از عیسی بن مریم بگویم ، که سنگ را بالش خود قرار می داد ، لباس پشمی خشن به تن می کرد، و نان خشک میخورد ، نان خورش او گرسنگی ، و چراغش در شب ماه ، و پناهگاه زمستان او شرق و غرب زمین بود ، میوه و گل او سبزیجاتی بود که زمین برای چهار پایان می رویاند ، زنی نداشت که او را فریفته خود سازد و فرزندی نداشته تا او را غمگین سازد ، مالی نداشت تا او را سرگرم کند ، و آز و طمعی نداشت تا او را خوار وذلیل نماید ، مرکب سواری او دو پایش ، و خدمتگذار وی ، دستهایش بود.<br />
<br />
        ساده زیستی حضرت مسیح (ع) در کلام امام علی (ع)
      • ذکر
        با اینکه نماز می خوانم و روزه می گیرم و در زندگی سعی  می کنم از اصول دین پیروی کنم ولی آنطور که باید به خدا توکل و اطمینان  ندارم. همش یک احساس خلا با من هست که کسی با من  نیست و دلم قرص نیست که  خدایی هست که به من کمک میکند. اگر ممکن است راهنماییم کنید تا بتوانم این  مشکل را در خود حل کنم.     ایمان  به خدا درجات زیادی دارد و باید همواره سعی کنیم درجه ی ایمان خود را بالا  ببریم و به جایی برسیم که بدانیم خداوند در جهان همه کاره است و جز او هیچ  کس، نمی تواند خیر و ضرری به ما برساند. او مالک و مدبر جهان است و بی اذن  او حتی یک برگ از درخت نمی افتد. وقتی این باور در ما عمیق شد و ما رابطه ی  خود را با خدا درست کردیم و همه جا از او اطاعت کردیم، دیگر خیالمان راحت  است که خدای قادر و حکیم و مهربانی داریم که همه جا با ماست و آن جایی که  هیچ کس نیست که به داد ما برسد، تنها اوست که دست ما را می گیرد و به ما  کمک می کند.   برای تقویت توکل، ایمان به شش اصل زیر، لازم است: 1. ایمان به خدا:  باید ایمان داشت که خداوند کریم از رگ های گردنمان به ما نزدیک تر است، به  ما لطف و توجه ویژه دارد و لحظه ای ما را به خود وا نمی گذارد. 2. باور داشتن به حکمت و مصلحت خداوند: باید بر این باور باشیم که خداوند، حکیم است و صلاح ما را بهتر از خودمان می داند. باید  ایمان داشت که خداوند کریم از رگ های گردنمان به ما نزدیک تر است، به ما  لطف و توجه ویژه دارد و لحظه ای ما را به خود وا نمی گذارد. 3. باور داشتن به قدرت و نظارت خداوند:  اعتقاد به قدرت خداوند و باورداشتن به این که خداوند، ناظر همه رخدادها و  اتفاق ها می باشد و هیچ کاری بدون اذن و مشیت او انجام نمی شود و او توان  برآوردن هم ه نیازها و خواسته های ما را دارد. 4. باور داشتن به پاسخ گویی و اجابت خداوند:  اعتقاد به این که خداوند به خواست ها و دعاهای ما پاسخ می دهد و دعاهای ما  را مستجاب می کند و اگر او را در سختی بخوانیم، ما را بی پاسخ نخواهد  گذاشت. 5. تلاش برای رسیدن به هدف: تلاش و کوشش  خستگی ناپذیر در راه رسیدن به هدف نیز یکی از ارکان توکل به خداوند است.  کسی که بر خدا توکل می کند، با نگرش مثبتی که به نتیجه عمل خود دارد، با  کوشش خستگی ناپذیر، در راستای هدف خود تلاش می کند و این کوشش، برخاسته از  تکیه گاه استواری است که در آن هیچ گونه شکستی را نمی توان تصور کرد. 6. واگذاری کارها به خداوند: سپردن بار زندگی به خداوند، به انسان کمک می کند که دشواری ها را آسان تر پشت سر بگذارد و زیر بار سختی ها و دشواری ها خم نشود. موفقیت  ما در به کارگیری این راهبرد مؤثر (توکل به خداوند)، بستگی به میزان  استواری ایمان، باور و عمل صادقانه ما به شش اصل بالا دارد.
        شش اصل برای تقویت توکل به خدا
      • سخن روز
        واکنش اهالی فرهنگ و ادب به حماسه جان فشانی آتش نشان ها<br />
<br />
عروج قهرمانان از پلاسکو تا بهشت<br />
<br />
فراتر از مشتی آهن و آوار که از حادثه آتش سوزی و فرو ریختن ساختمان پلاسکو باقی مانده، رشادت و ایثار جانفشانانی است که در لباس کار و خلعتی بهشتی مردانه به استقبال آتش رفتند. شهادت جمعی از مردان فداکار این سرزمین باعث شد که برخی از شاعران و نویسندگان دست به قلم برند و ابیاتی در رثای آنان و حماسه جاودانه شان بسرایند. در ادامه بخشی از این حماسه نگاری منتشر می شود:<br />
<br />
شعر هادی خورشاهیان در واکنش به فداکاری‌های آتش‌نشانان در حادثه آتش‌سوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو<br />
<br />
پیچیده مادر در کفن امروز، آتش‌نشانان رشیدش را<br />
<br />
آتش‌نشانان سپیدش را، آتش‌نشانان شهیدش را<br />
<br />
این بار اول نیست این مادر، دارد بر این تابوت می‌گرید<br />
<br />
می‌موید و با اشک می‌شوید، اسطوره‌های روسفیدش را<br />
<br />
این بار آخر نیست، این مادر، یک بار دیگر نیز خواهد سوخت<br />
<br />
وقتی خبر می آوَرَد آتش، داغ عقابان جدیدش را<br />
<br />
مادر، وطن، امروز می‌شوید، با گریه از این سنگ‌ها خون را<br />
<br />
این چشم‌ها با گریه می‌جویند، فرزندهای ناپدیدش را<br />
<br />
زانو زده در کوچه‌ سنگی، می‌لرزد این زانوی تاخورده<br />
<br />
از دست پیر خود رها کرده‌ست، ساک قدیمی خریدش را<br />
<br />
آتش‌نشانش تا همین امروز، در کوچه خاک پای مادر بود<br />
<br />
دائم به این مادر کمک می‌کرد، تا سفره می‌آورد عیدش را<br />
<br />
یک چشم مادر اشک و آن چشمش، خون است و آتش در رگان اوست<br />
<br />
گم کرده مادر پشت در انگار، فرزند خوبش را، کلیدش را<br />
<br />
علیرضا قزوه<br />
<br />
در این امتحان بذل جان را ببینید<br />
<br />
گل افشانی ارغوان را ببینید<br />
<br />
فرو ریخت دل های عشاق، افسوس<br />
<br />
شکست دل و استخوان را ببینید<br />
<br />
ندیدید اگر درد پیدای ما را<br />
<br />
کنون داغ های نهان را ببینید<br />
<br />
بجز جامه ی شعله بر تن نکردند<br />
<br />
دلیران، یلان، عاشقان را ببینید<br />
<br />
شب حمله بر خصم دون را که دیدید<br />
<br />
دوباره شب امتحان را ببینید<br />
<br />
اگر شور غواص ها را ندیدید<br />
<br />
شهیدان آتش نشان را ببینید<br />
<br />
 <br />
<br />
علی محمد مودب<br />
<br />
سوختی تا خانه ما را نسوزاند غمی <br />
<br />
بر مزارت اشکهای عاشقان فانوس هاست <br />
<br />
زیستی در شعله ها و پر زدی با شعله ها <br />
<br />
زندگی با مرگ، شرح غیرت ققنوس هاست<br />
<br />
 <br />
<br />
میلاد عرفان‌پور<br />
<br />
طلوع ناگهان ها, زیر آوار<br />
<br />
غروب قهرمان ها , زیر آوار<br />
<br />
کماکان می تپد با عشق مردم<br />
<br />
دل  آتشنشان ها زیر آوار<br />
<br />
 <br />
<br />
امید مهدی نژاد<br />
<br />
آغشته به شب پیِ سحر می‌گردد<br />
<br />
آهی‌ست، به‌دنبال اثر می‌گردد<br />
<br />
شادی رفته‌ست تا بیاید، خیر است<br />
<br />
غم می‌رود و نرفته برمی‌گردد...<br />
<br />
 <br />
<br />
عبدالجبار کاکایی<br />
<br />
ای وطن چه نالم  از جفای دیرین<br />
<br />
غصه ی تو شادیست ،  تلخی تو شیرین<br />
<br />
اخم تو ، تبسم ، زخم تو ، ترنم<br />
<br />
خنده ی تو گریه ست ، گریه ی تو تسکین<br />
<br />
بال های رَسته  ، سالهای خسته<br />
<br />
کشته های بی مرز ، داغهای سنگین<br />
<br />
از شهید غربت ، یاد کن که هر شب<br />
<br />
بی مزار و تنها ، سر نهد به بالین<br />
<br />
باد بی ترحم  زد به برگ و باری<br />
<br />
چند شاخه افتاد ، چند برگ زرین<br />
<br />
لاله های سرخند گرچه طعمه ی خاک<br />
<br />
میوه های باغند،  گرچه پشت پرچین<br />
<br />
تا تویی کنارم  ، کوه استوارم<br />
<br />
دست بر ندارم  ، از دعا و آمین<br />
<br />
 <br />
<br />
سعید بیابانکی<br />
<br />
شب آمد شب ماتم دیگری<br />
<br />
سراغ من آمد غم دیگری<br />
<br />
تلنبار شد در دل تنگ من<br />
<br />
غم دیگری ماتم دیگری<br />
<br />
میندازم ای موج چون صخره ها<br />
<br />
به دامان نامحرم دیگری<br />
<br />
بزن سیلی آبداری به من<br />
<br />
بزن سیلی محکم دیگری<br />
<br />
مرا زیرو رو کردی و ساختی<br />
<br />
از آوار هایم بم دیگری<br />
<br />
لگد کوب غم کن مرا و بساز<br />
<br />
ز من چشمه زمزم دیگری<br />
<br />
من از عالم دیگری آمدم<br />
<br />
بنا می کنم عالم دیگری....<br />
<br />
 <br />
<br />
محمد رضا وحیدزاده<br />
<br />
جان بر کف و دل میان آتش داری<br />
<br />
چون آتش خاطری مشوش داری<br />
<br />
در قحطی غیرت آبروی شهری  <br />
<br />
بگذر که تبار از سیاوش داری
        عروج قهرمانان از پلاسکو تا بهشت
      • گالری تصاویر
      • خاطرات
              سرکلاس بودیم استاد از دانشجویان پرسید : این روزها شهدای زیادی رو پیدا می کنن و میارن ایران . به نظرتون کار خوبیه؟ کیا موافقن؟کیا مخالف؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن ، بعضی ها می گفتن : ولمون نمی کنن .. گیر دادن به چهار تا استخون .. ملت دیونن ،بعضی ها می گفتن :آدم یاد بدبختی یاش می یوفته .. تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحانی جلسه قبل نبود همه ی ما سراغ برگ هایمان رو گرفتیم ولی استاد جواب نمی داد .. یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت : استاد برگه هامون رو چیکار کردی؟ شما مسئول برگه های ما بودی؟ استاد گفت : من برگه هاتون رو گم کردم ؟ و نمی دونم کجا گذاشتم ، همه ی دانشجویان شاکی شدن، استاد گفت : چرا برگه هاتون رو می خواین؟گفتیم : چون واسشون زحمت کشیدیم .. درس خوندیم .. هزینه دادیم .. زمان صرف کردیم.. هرچی که دانشجویان می گفتن استاد روی تخته می نوشت  استاد گفت : برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هر کی میتونه بره پیداشون کنه؟ یکی از دانشجویان رفت و بعد از چند دقیقه با برگه ها برگشت استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد .. صدای دانشجویان بلند شد .. استاد گفت : الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین ؟ چون تیکه تیکه شدن ؟ دانشجویان گفتن :استاد برگه ها رو می چسبونیم  برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت : شما از یک برگه آچار نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیدا شدن ،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرده و فرستاده جنگ ،الان منتظر همین چهار تا استخونش نباشه .....  بچه اش رو می خواد حتی اگه خاکستر شده باشه  چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد  و همه از حرفی که زده بودن پشیمون شدن، تنها کسی که موافق بود  دختر شهیدی بود که سالها منتظر باباشه
        چرا دنبال گمگشته ها هستیم!
      • ساعت و اوقات شرعی
        06 بهمن 1395
        اوقات شرعی به افق تهران
        اذان صبح:
        طلوع آفتاب:
        اذان ظهر:
        غروب خورشید:
        اذان مغرب:
    وزارت ورزش و جوانان
    مجموع بازدیدها : 1,136,076
    تعداد بازدید امروز : 1,354
    تعداد بازدید دیروز : 19,813
    آخرین به روزرسانی : 1395/11/05
    کلیه حقوق متعلق به وزارت ورزش و جوانان می باشد.