• وزارت ورزش و جوانان
    وزارت ورزش و جوانان
       
      •  
      • فهرست سخن روز
         من فرمانده نیستم<br />
هر از چندگاهی دستم را بالا می‌بردم تا بدانند زنده‌ام ولی باعث می‌شد دوباره تیربارهای بعثی‌ها فعال شوند. ازساعت ۸/۳۰ صبح تا ۱۱/۳۰ بین خودمان و دشمن افتاده بودم.<br />
رزمندگان در جبهه<br />
<br />
مسعود تاج آبادی روحانی گردان تخریب لشکر۱۰  سیدالشهدا(ع) است. اون در خاطره‌ای از عملیات کربلای۵ این چنین روایت می‌کند: عملیات شلمچه (کربلای ۵) بنده و شهید حدادی و چند تا از بچه‌های تخریب  به گردان علی اکبر(ع) مأمورشدیم. برادراسدی مسئول تیم تخریب بود. گردان علی اکبر(ع) باید بعد ازشکسته شدن خط اول وارد عمل می‌شد شب منتظر دستور بودیم. در اثرباران خیس شده بودیم و از سرما می‌لرزیدیم.<br />
<br />
پیام دادند که پوتین‌ها را در بیارید و سوار قایق بشوید. بر طبق دستور عمل کردیم ولی وسط راه به علت شکسته نشدن خط برگشتیم و دوباره باجوراب‌های گلی وخیس پوتین‌ها را پوشیدیم. یکی دو ساعت بعد دوباره با قایق رفتیم و داخل کانال عراقی‌ها منتظرماندیم. ساعت هشت ونیم صبح برادراسدی من را کنار کشید و گفت:«خاکریزای نونی شکل مقاومت می‌کنند یه گروهان باید از پشت یا از کنار حمله کنه. یکی ازبچه‌ها رو بردار با معاون گروهان برید تا بعد از برداشتن موانع، گروهان وارد عمل شه.»<br />
<br />
برگشتم توی سنگر یکی از بچه‌ها را بردارم. شهید حدادی پرید جلو واصرار کرد همراهم بیاد. اول تردید کردم چون تازه آمده بود گردان و اولین عملیاتش بود و کاملا در دید و تیررس دشمن بودیم. قبل از ما چند غواص‌ تا از کانال بیرون آمده بودند و در حال پیشروی به سمت عراقی‌ها بودند که تیر خورده بودند ولی در مقابل اشتیاق حدادی مقاومت نکردم و پذیرفتم. ناگفته نماند که  خود کانال هم در تیررس عراقی‌ها بود و برادر کمیجانی در همین کانال بر اثر اصابت گلوله قطع نخاع شد. خلاصه از کانال پریدیم بیرون و به سرعت به سمت موانع دویدیم. تیر بود که از کنار دست و صورتمان عبور می‌کرد.<br />
<br />
رسیدیم به چاله‌ای کنارجاده. معاون گروهان گفت: «من اول ازجاده رد می‌شم. وقتی سوت زدم شما هم بیایید.» بچه‌ها از داخل کانال نظاره‌گر ما بودند. تا بلند شد رفت رو جاده تیر بارهای دشمن جاده را زیر آتش خود گرفتند ولی به سلامتی عبور کرد و پس از آن سوت زد. من کمی مکث کردم تا آتش سبک بشود درهمین حین حدادی پرسید: «حاجی چرانمی‌ری؟» پا شدم، تا رسیدم بالای جاده و شروع کردم به دویدن، تیربود که ازکنار دست و پاهایم رد می‌شد یک لحظه به ذهنم رسید به آن سوی جاده شیرجه بزنم ولی درهوا یک گلوله به استخوان رانم اصابت کرد و روی شانه جاده افتادم.<br />
<br />
 معاون گروهان پایم را با چفیه بست و گفت: «من میرم عقب با این حجم آتش نمیشه گروهان را عبور داد.»  گفتم: «به بچه‌های تخریب بگو بیان منو ببرن.» از اسیرشدن واهمه داشتم. خداحافظی کرد و برگشت. یک ساعتی خبری نشد ولی هر از چندگاهی دستم را بالا می‌بردم تا بدانند زنده‌ام ولی باعث می‌شد دوباره تیربارهای بعثی‌ها فعال شوند. ازساعت ۸/۳۰ صبح تا ۱۱/۳۰ بین خودمان و دشمن افتاده بودم.<br />
<br />
 تصمیم گرفتم سینه خیز برگردم ولی به علت خرد شدن استخوان ران و درد شدید موفق نشدم. عمامه‌ام را از کوله در آوردم و پرت کرد تا اگر گیر دشمن افتادم نفهمند  طلبه‌ام. فکر کردم حدادی با معاون گروهان به عقب برگشته است. نمی‌دانستم در همان گودال بر اثر اصابت تیر به سرش شهید شده است. در حال خودم بودم که رضا گلستانی و قائد امینی را بالای سرم دیدم خیلی خوشحال شدم.<br />
<br />
چیزی که هرگز یادم نمی‌رود این است که با حالت بغض شروع کردند به عذرخواهی کردن از اینکه دیر سراغم آمدند. چرا که فرمانده محور به دلیل آتش زیاد دشمن با آمدنشان مخالفت کرده بود.  حالت و رفتار این دو عزیز همیشه به شاگردان طلبه‌ام به عنوان نمونه‌ای از ایثار و ازجان گذشتگی رزمندگان تعریف می‌کنم. نمی‌شد با برانکارد من رابه عقب منتقل کنند. بنا شد کولم کنند اما این هم نشد. تا اینکه دو پایم را با چفیه بستند. یکی پاهایم را بلند کرد و دیگری یقه پیراهنم را گرفت و روی زمین سُر دادند تا اینکه به کانال رسیدیم آنجا بود که روی برانکارد قرارم دادند و به عقب منتقلم کردند. خیلی ضعف کرده بودم. بعضی که ازامدادگران می‌پرسیدند: «این کیه؟» می‌گفتند: «نمی‌دونیم، می‌گن فرمانده محوره.» تازه فهمیدم این دو تا وروجک برای قانع کردن امدادگران، من را به عنوان فرمانده قالب کرده بودند ولی تقاص زرنگی‌شان را من پس دادم. چون من را خواباندند درون یک اتوبوس و فرستادن عقب اما نزدیک اهواز اتوبوس تصادف و چپ کرد و سر و دندان چند جای دیگر بدنم شکست.<br />
<br />
چشم بازکردم دیدم در یکی از بیمارستان‌های اصفهان هستم. کسی آمد و گفت: «باید استخوان زیر زانوتو سوراخ کنم تا وزنه آویزون کنیم.» پرسیدم: «بیهوش نمی‌کنید؟»جواب دادند: «نه.»  به یک نفر گفت که من را نگه دارد تا حرکت نکنم. مته دستی را گذاشت روی استخوان و شروع کرد به پیچاندن. منم فقط نعره می‌زدم و بیرون آمدن محتویات استخوانم را مشاهده کردم. مته را در آورد یه میله سرش گذاشت به همان روش ادامه داد تا اینکه بی‌هوش شدم.
        من فرمانده نیستم
         پشت دیوار یکی از خانه های کوچک محله جوانمرد قصاب در جنوب تهران، همه چیز بوی دلتنگی می دهد، همه حرف ها به یک اسم می رسند و همه خاطره ها با یاد یک نفر رنگ می گیرند و زنده می شوند؛ خاطره هایی فراموش نشدنی که هر چند دقیقه یک بار از راه می رسند و سرک می کشند و « سجاد » را به یاد اهالی خانه می آورند؛ شهیدی دهه هفتادی که به خاطر اعتقاداتش از خیلی چیزها دست کشید و رفت. حتی از مادر پیری که حالا به شدت دلتنگ اوست ، اما زبانی برای بیان دلتنگی هایش ندارد.<br />
خانواده شهید سجاد زبرجدی سهراب<br />
<br />
  یک سال و دو ماه و ۲۷روز بعد از شهادت سجاد زبرجدی سهراب ، مهمان خانه اش می شویم؛ مهمان مادر و خواهرش که حالا در نبود او روزهای دوری را یکی یکی به شب می رسانند. صفیه کمانی مادر 60 ساله سجاد ، خیلی سال پیش وقتی هنوز بچه بوده ، افتاده داخل تنور. زبانه های آتش ، زبانش را بند آورده و او حالا سالهاست که نمی تواند صحبت کند.<br />
<br />
<br />
قصه دلتنگی و عشق به فرزند، اما زبان نمی خواهد. دلتنگی های این مادر وقتی لباس های سجاد را یکی یکی از پشت پرده گوشه اتاق و ساک سبزرنگی که با خودش به سوریه برده بود ، بیرون می آورد ، اشک می شوند و می نشینند روی چهره اش.<br />
<br />
این لباس ها، حالا همه دارایی مادری است که ته تغاری خانه اش کیلومترها دورتر از او در سوریه به شهادت رسیده؛ دارایی هایی ارزشمند که صفیه خانم هرچند وقت یک بار سراغشان می رود و تک تک آنها را در آغوش می کشد و می بوسد و می بوید؛ جوری که انگار که سجادش را در آغوش گرفته باشد و ببوسد و ببوید.<br />
<br />
داخل اتاقی که در و دیوارش پر از عکس و نشانی از سجاد است ، روبه روی مادر شهیدی می نشینیم که هروقت دلتنگ می شود سراغ لباس های پسرش می آید، مثل همین حالا که لباس ها را یکی یکی جلوی ما می گیرد و با زبان بی زبانی می گوید که این لباس سجادش است، این کلاهش ، این لباس رزمش ، این کمربندش، این بازوبند قرآنی اش...<br />
شهید سجاد زبرجدی سهراب<br />
<br />
یادگاری های آخرین فرزند خانه<br />
<br />
اینجا هرچیزی که از سجاد باقی مانده ، برای اهالی خانه یک یادگاری ارزشمند است؛ یکی از این یادگاری ها اما یک بوی دیگر می دهد، بوی شهادت. یکی از این یادگاری ها همان لباسی خاکی رنگی است که لحظه شهادت تن سجاد بوده، همان که هم جای گلوله دارد و هم رد خون؛ همان که حالا مادر سجاد، به هرکسی که به خانه اش می آید، یک تکه اش را تبرک می دهد.<br />
این را خواهر سجاد به ما می گوید؛ فیروزه زبرجدی سهراب که یک سال از سجاد بزرگتر است و حالا بعد از شهادت برادر، زینب وار یک رسالت بزرگ را برعهده گرفته ؛ اینکه از برادر بگوید و زبان ناطق مادر باشد. مادری که خودش زبانی برای گفتن از شیرمردی که در دامان پرورانده ندارد.<br />
فیروزه اما قبل از این هم رازدار برادر بوده، رازدار آرزوهایش ، برنامه هایش ، کارهایش؛ مثلا وقتی اولین بار سجاد عازم سوریه شده ، تنها کسی که می دانسته او واقعا کجاست ، فیروزه بوده . خواهری که سجاد قسمش داده بوده که از اعزامش به کسی چیزی نگوید و کسی را نگران نکند:« سجاد اولین باری که رفته سوریه، وقتی اینجا بود به کسی چیزی نگفت، گفت می روم ماموریت کردستان ، البته فرمانده پایگاه بسیجش خبرداشت، اما به ما چیزی نگفته بود می خواست نگران نشویم. »<br />
<br />
سجاد اولین بار ماه رمضان سال 94 رفت سوریه، اما آنجا که رسید، وقتی با فیروزه حرف زد نتوانست رازش را دلش نگه دارد و به او گفت که به سوریه رفته :« به من گفت که الان دمشقم، گفتم سجاد آنجا جنگ است ، آنجا چکار می کنی؟ گفت من به عنوان یک سپاهی وظیفه دارم که از مرزهای اسلام دفاع کنم، الان اینجا مرز اسلام است، هرجای دیگری هم باشد می روم. آن موقع من چون تنهایی از این موضوع با خبربودم ، خیلی نگران سجاد بودم، ختم قرآن نذر کرده بودم که سجاد سالم برگردد ، حتی بعد از برگشتن سجاد به من گفت که یک بار تیر جوری از کنار گوشم رد شد که داغی اش را حس کردم اما همان موقع فهمیدم که قسمت نیست این دفعه شهید بشوم. »<br />
<br />
ماموریت اول سجاد در سوریه 50 روز طول کشید، او بعد از پایان دوره اش به ایران برگشت و از وقتی پایش به خانه رسید ، دوباره تلاش هایش را برای اعزام شروع کرد:« ما که خبر نداشتیم اما بعدها از فرمانده اش شنیدیم که خیلی برای اعزام دوباره اصرار داشته ، حتی به فرمانده اش گفته بوده که به دلم افتاده این دفعه شهید می شوم، اما فرمانده اش گفته که خیلی ها این حرف را می زنند اما شهادت نصیب هرکسی نمی شود. سجاد هم اصرار کرده بوده که شما با اعزام من موافقت کن من می دانم که این دفعه این اتفاق می افتد.»<br />
<br />
مسیر زندگی اش را در مسجد پیدا کرد<br />
<br />
برای فیروزه ، سجاد برادر کوچکتری است که همیشه و همه جا هوای او و مادر را داشته، برادری که از11 سالگی جذب مسجد شده و مسیر زندگی اش را همانجا پیدا کرده:« سال 73 وقتی سجاد سه ساله بود، پدر<br />
م فوت کرد، مادرم با مشکلات زیادی ما را بزرگ کرد، سجاد برادر کوچترم بود و به جز او یک برادر بزرگتر هم دارم. سجاد اخلاق خاصی داشت، هیچوقت از کار کردن فراری نبود، همه شغل ها را هم در نوجوانی و کودکی تجربه کرد. یادم است سن خیلی کمی داشت اما می رفت داخل پارک بلال کباب می کرد و می فروخت. یک مدتی شاگرد تعمیرگاه بود، یک مدتی پیک موتوری بود ، یعنی هم درسش را می خواند هم مسجدش را می رفت و هم کمک خرج خانه بود، فکر می کنم از یازده سالگی یعنی از وقتی کلاس چهارم یا پنجم بود پایش به مسجد باز شد، یعنی در روز عید غدیر و به خاطر جشن عید ، سر از مسجد درآورد و با مسجد آشنا شد ، بعد از آن عضو پایگاه بسیج مسجد شد و دوست مسجدی پیدا کرد و در همین مسیر هم ماند. با اینکه درسش خیلی خوب بود اما می گفت که من دوست دارم جذب نظام بشوم به خاطر همین بعد از اینکه سربازی اش درسپاه تمام شد، همه جا آزمون داد و در یگان ویژه صابرین پذیرفته شد. سجاد مهارت های زیادی داشت، راپل و چتربازی بلد بود ، تکاور بود، مهارت های رزمی داشت و همیشه می گفت که من سرباز رهبر هستم، اصلا خط قرمزش رهبری بودند. خیلی هم دلش می خواست رهبر را از نزدیک ببیند...»<br />
<br />
جوانی که عاشق شهادت بود<br />
<br />
ما با فیروزه خاطره های جوانی را مرور می کنیم که مادرش گوشه اتاق ، هنوز که هنوز است لباس هایش را در آغوش می کشد و گریه می کند :« مادرم خبر نداشت سجاد رفته سوریه، دفعه آخری که می خواست برود ، به همه گفت که می رود اصفهان ماموریت، اما به من راستش را گفت. گفت تو حواست باشد که من سوریه هستم. گفت اگر من را دوست داری به کسی چیزی نگو بگذار بی سروصدا بروم. من هم به حرفش گوش کردم. حتی یادم است که روزی که می رفت من خانه نبودم، سجاد را مادرم راه انداخته بود، همسایه هایمان می گویند که سجاد تا به سر کوچه برسد هی برمی گشت و به مادرم نگاه می کرد و می گفت : خداحافظ ...برگرد داخل خانه... »<br />
سجاد 18 شهریور 95 از مادرش خداحافظی کرد و قدم در مسیری گذاشت که او را به آرزوی همیشگی اش رساند:« برادرم خیلی عاشق شهادت بود، چون دوتا از دایی هایم هم شهید بودند، یکی شهید دفاع مقدس بود و یکی شهید انقلاب، سجاد عکس آنها را قاب کرده بود و زده بود روی دیوار اتاقش، حتی یادم است اینقدر عاشق شهادت بود که کنار یکی از عکس های خودش را هم در فوتوشاپ نوشته بود : « شهید سجاد زبرجدی ، دفاع از اسلام وظیفه ماست.» یادم است که من آن موقع یکی ازدوستانم را به او معرفی کرده بودم برای ازدواج و این عکس را فرستادم که دوستم ببیند و گفتم : البته برادرم شهید نشده ، اما خیلی عاشق شهادت است...»<br />
صفیه خانم حرف های ما را می شنود و از بین لباس ها، کت و شلواری را بیرون می کشد که فیروزه می گوید ، قرار بوده سجاد شب خواستگاری بپوشد :« سجاد حتی برای همسر آینده اش، انگشتر نشان هم خریده بود. »<br />
صفیه خانم حالا انگشتر نشانی را که سجاد خریده بود ، رو به دوربین عکاس ما می گیرد و فیروزه می گوید :« الان دخترهای دم بخت خیلی وقت ها می آیند این انگشتر را توی دست شان می اندازند، به این نیت که یک جوان مومن و خوب و صالح مثل خود سجاد نصیب شان بشود.»<br />
این را که می گوید، گریه های صفیه خانم، هق هق بلندی می شوند که دل می سوزانند.<br />
<br />
می گفت اگر شهید شدم مستند من را بساز<br />
سجاد حالا نیست، فیروزه اما خاطراتش را یکی یکی برای ما می گوید :« روزی که سجاد به من گفت که می خواهد برود سوریه ، تلویزیون داشت مستند ملازمان حرم را نشان می داد، سجاد خودش هم نشست پای برنامه، وقتی مستند تمام شد به من گفت فیروزه اگر من رفتم و شهید شدم ، تو هم بیا مستند من را بساز. من هم گفتم نه ما حالا حالا ها به تو احتیاج داریم، تو شهید نمی شوی برمی گردی. سجاد هم گفت آنجا حضور من فایده بیشتری دارد.»<br />
<br />
فیروزه اما همین جا از سجاد قول گرفت که تند تند با او تماس بگیرد:« به سجاد گفتم من طاقت نمی آورم بی خبر باشم، تند تند زنگ بزن و سجاد هم خوش قول بود تا قبل از شهادتش مدام تماس می گرفت اما یک دفعه دیدم چند روز از او خبری نشده، بعد هم خبر دادند که چون زخمی شده با هواپیما می خواهند بفرستندش ایران. آن موقع من بازهم به مادرم چیزی نگفتم، خبر را پیش خودم نگه داشته بودم که یک دفعه دیدم، دوستم در تلگرام به من گفت سر کوچه خانه قبلی مان در خانی آباد ، بنر شهادت سجاد را زده اند. پرسید که فیروزه این خبر صحت دارد؟ من گفتم نه سجاد فقط زخمی شده ، اما دلم طاقت نیاورد، بلند شدم چادر سرکردم که بروم خانی آباد ببینم چه خبر است، که دیدم دایی ام و پسردایی ام با لباس مشکی سرکوچه ما ایستاده اند. من بازهم شک نکردم که شاید سجاد شهید شده باشد، اما وقتی گفتم که می خواهم بروم خانی آباد، آنها جلویم را گرفتند و من را بردند خانه برادر بزرگترم. آنجا دیدم که برادرم خیلی حالش بد است، چون ناراحتی قلبی هم دارد و انگار خبر شهادت سجاد را هم شنیده بود.»<br />
<br />
5 مهر 95 شد تاریخ آسمانی شدن سجاد، لحظه ای که سجاد از خانواده اش، دوستانش و دلبستگی هایش در این دنیا دل کَند و پرکشید سمت آسمان :« وقتی خبر شهادت سجاد را شنیدم ، فقط مانده بودم که خبر را چطور به مادرم بدهم. هیچکسی جرات نمی کرد این خبر را به او بدهد. تا اینکه شب شد و دوستان سجاد از پایگاه بسیج خانی آباد آمدند جلوی خانه ما بنر و حجله بزنند، مادرم همان موقع که بنر را نصب می کردند عکس سجاد را دید و فهمید که او شهید شده ...»<br />
شهید سجاد زبرجدی سهراب<br />
<br />
مزار این شهید همیشه شلوغ است<br />
<br />
حالا ۴۵۲ روز بعد از شهادت سجاد، مزار او در قطعه 50 بهشت زهرا(س) ، میعادگاه عاشقان زیادی است؛ آدم هایی از گوشه و کنار ایران که یک اتفاق آنها را با این شهید مدافع حرم آشنا کرده :« مزار سجاد خیلی شلوغ می شود ، اوائل این موضوع برای خود ما هم عجیب بود ، می رفتیم و می دیدیم یکی از شیراز به عشق سجاد بلند شده آمده تهران، یکی در گرگان خواب سجاد را دیده و آمده بهشت زهرا، یکی در قم ، یکی در اصفهان و ... اولش نمی دانستیم حکمتش چیست بعد دیدیم حکمت این شلوغی، برمی گردد به وصیت نامه سجاد که خطاب به مردم گفته :« اگر درد دلی دارید یا خواستید مشورتی بگیرید بیایید سر مزار من . به لطف خداوند من همیشه حاضر هستم. » شاید باورتان نشود اما ما هروقت سر مزار سجاد می رویم می بینیم مزار پر ازدسته گل است و اصلا احتیاجی نیست ما با خودمان گل ببریم. »<br />
<br />
برای فیروزه مزار سجاد حالا با یک تصویر ماندگار گوشه ذهنش قاب شده است، تصویر لحظه ای که رهبر انقلاب بالای سر مزار او ایستاده :« فکر می کنم 22 بهمن سال گذشته بود که تلویزیون داشت لحظات حضور رهبر را در قطعه شهدا نشان می داد ، یک دفعه دیدم رهبر سر مزار سجاد رفته ، همین جا یاد علاقه سجاد به رهبر افتادم و از خوشحالی گریه کردم. می دانستم که چقدر برادرم از این اتفاق خوشحال شده ، بعد سریع این عکس در کانال ها هم پخش شد، الان هنوز که هنوز است وقتی این عکس را می بینم احساس غرور می کنم، آرزویم هم دیدار با رهبری است که هنوز قسمت مان نشده است، احساس می کنم اگر مادرم حضرت آقا را ببیند ، حتما از برکت وجود ایشان ، آرامتر می شود و راحت تر با قضیه شهادت سجاد کنار می آید.»
        همه دارایی های یک مادر شهید
         «عکست را بر روی جلد بوسیدم ای شهید آماده رفتن ...» این چند کلمه بخشی از جملاتی است که سردار سلیمانی بعد از خواندن کتاب «وقتی مهتاب گم شد» در دل نوشته ای خطاب به علی خوش لفظ نوشت. خوش لفظ بعد از تحمل سال ها رنج جانبازی امروز به شهادت رسید.<br />
علی خوش لفظ<br />
 <br />
علی خوش لفظ در عملیات رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر ۵، کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور داشت و نهایتاً در عملیات کربلای ۵ تیر به نخاع او خورده و به شدت مجروح می شود که پس از این واقعه، از این مجروحیت رنج می برد. «وقتی مهتاب گم شد» عنوان کتاب خاطرات این شهید است که پیشتر مورد عنایت رهبری انقلاب هم قرار گرفته و سردار قاسم سلیمانی نیز درباره آن دل نوشته ای دارد که در آن از شوقش برای شهادت می گوید. راوی کتاب «وقتی مهتاب گم شد» صبح امروز در بیمارستان خاتم الانبیا تهران بر اثر عوارض شیمیایی ناشی از ۸ سال دفاع مقدس به یاران شهیدش پیوست.<br />
<br />
حقیقتی از جنس حماسه<br />
<br />
«وقتی مهتاب گم شد» قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش‌لفظ باشد، روایتی عینی از واقعه‌ا‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش‌لفظ، که نامش را به دلیل نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته بودند، سال‌ها بعد در نوجوانی، هم‌زمان با وقوع انقلاب اسلامی، دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود به‌ دست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش‌لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند؛ تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.<br />
«وقتی مهتاب گم شد» روایتی عینی از یک واقعه‌ تاریخی است که سبب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردم ایران تغییر کند و در آن به عملیاتی شدن فرهنگ اهل بیت(ع) در دفاع مقدس اشاره شده است.<br />
<br />
علی خوش لفظ دوباره پیدا شد<br />
<br />
خوش لفظ، در زمان رونمایی کتاب گفتگویی با خبرگزاری مهر انجام داده بود. او در این گفتگو دفاع مقدس را دانشگاه خودسازی و انسان سازی معرفی می کند و می گوید: «دوران هشت سال دفاع مقدس دانشگاه خودسازی و انسان‌سازی بود که فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت(ع) در آن عملیاتی شد. هر کس به اندازه توان خود این تکلیف بر گردن اوست که در خاکریز دفاع از ارزش ها بجنگد.<br />
راوی کتاب «وقتی مهتاب گم شد» با استناد به کلام مقام معظم رهبری مبنی بر اینکه رزمندگان رزمشان تمام نمی شود مگر اینکه خاطرات دفاع مقدس را روایت کنند و بنویسند، گفته بود: «این کلام رهبری من را مجاب کرد تا خاطرات آن روزها را روایت کنم. فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در جبهه ها عملیاتی شد. اگر فرهنگ جهاد و دوران دفاع مقدس در جامعه توسعه یابد همه گمشده های جامعه امروز پیدا خواهد شد.»<br />
سردار حمید حسام در این برنامه  با اشاره به دیدارش با مقام معظم رهبری می گوید: «من از آن روز احساس می‌کنم که علی خوش لفظ که بعد از جنگ هر روز با درد و رنج شهید می‌شد، دوباره پیدا شده است. به برکت اخلاص، ایمان و روایت صادقانه علی خوش لفظ امروز شاهد آن هستیم که جلوه ای از خورشید معنویت جبهه ها که رنگین کمانی از موضوعات است، بیان شد.»<br />
<br />
راوی خود یک شهید زنده است<br />
تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «وقتی مهتاب گم شد»:<br />
بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم<br />
بچّه‌های همدان؛ بچّه‌های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی‌ادّعا؛ یاران حسین(علیه‌السّلام)؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور .. و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دل‌های روشن، همّت‌ها و عزم‌های راسخ؛ بصیرت‌ها و دیدهای ماورائی .. اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمه‌ این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت می‌کند و آتش شوق را در آن سرکش‌تر می‌سازد. راوی خود یک شهید زنده است. تنِ بشدّت آزرده‌ او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربه‌دیدگان است. بر او و بر همه‌ آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ انشاء‌الله. درباره‌ نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است. مقدّمه‌ کتاب یک غزل به تمام معنی است. 95/10/18<br />
دل نوشته سردار سلیمانی برای خوش لفظ<br />
<br />
بسمه‌تعالی<br />
عزیز برادرم علی عزیز<br />
همه شهدا و حقایق آن دوران را در چهره‌ی تو دیدم یک‌بار همه خاطراتم را به رخم کشیدی. چه زیبا از کسانی حرف زده‌ای که صدها نفر از آن‌ها را همین گونه از دست دادم و هنوز هر ماه یکی از آن‌ها را تشییع می‌کنم و رویم نمی‌شود در تشییع آن‌ها شرکت کنم. ۱۰ روز قبل بهترین آن‌ها را مراد و حیدر را از دست دادم، اما خودم نمی‌روم و نمی‌میرم، در حالی که در آرزوی وصل یکی از آن صدها شیر دیروز له‌له می‌زنم و به درد «چه کنم» دچار شده‌ام. امروز این درد همه وجودم را فراگرفته و تو نمکدانی از نمک را به زخم‌هایم پاشاندی. تنهای تنهایم. عکست را بر روی جلد بوسیدم ای شهید آماده رفتن و دوست ندیده‌ام که بهترین دوستت را در کنارم از دست دادی. امیدوارم سربلند و زنده باشی تا مردم ایران در زمین همانند دب اکبر در آسمان نشانی خدا را از تو بگیرند و به تماشایت بنشینند.<br />
برادر جامانده‌ات<br />
قاسم سلیمانی<br />
۹۶/۰۱/۳۰ <br />
* بعدالتحریر: این نوشته در مقابل آن دستخط مخلص عارف حکیم، ولی و رهبرم و عشقم ارزشی ندارد.
        ای شهید آماده رفتن
        آنچه می‌خوانید نوشتاری است کوتاه به قلم مرحوم علامه طباطبایی که در آن پیرامون مساله فلسطین و ماهیت رژیم جعلی و غاصب اسرائیل سخن گفته‌اند.<br />
<br />
علامه طباطبایی(ره)، فرد سیاسی به معنای رایج کلمه نبود اما هر جا نهال نهضت اسلامی در تهاجم بادهای ویرانگر بیداد و اختناق قرار می‌گرفت، به حمایت از این جریان می‌پرداخت. به عنوان مثال، یکی از موضوعاتی که رژیم پهلوی به شدت نسبت به آن احساس مسئولیت می‌کرد، جلوگیری از هرگونه مخالفت با اسرائیل از طرف ایرانیان بود. در چنین فضای آلوده‌ ای که حق سخن گفتن علیه اسرائیل نیز وجود ندارد، علامه طباطبایی از لحاظ نظری اسرائیل را «دولت پوشالی و دست نشانده» خطاب می کنند.[1]<br />
<br />
آنچه می‌خوانید نوشتاری است کوتاه به قلم مرحوم علامه طباطبایی که در آن پیرامون مساله فلسطین و ماهیت رژیم جعلی و غاصب اسرائیل سخن گفته‌اند.<br />
<br />
خدای متعال پس از شمردن مظالم و جنایت های یهود و خیانت ها و ماجراجویی ها و پیمان شکنی هایی که با اسلام و مسلمین کرده اند، می فرماید: «یهود دچار غضب پروردگار شده اند و برای همیشه در حقشان خواری و پستی نوشته شد و نخواهد توانست کار قابل توجهی علیه مسلمانان انجام دهند، مگر به واسطه سببی که به مردم و سببی که به خدا پیوند داشته باشند»<br />
<br />
«بخش کوچکی از فلسطین یک بندر دریایی و پایگاه نظامی برای دول معظمه انگلیس و فرانسه و آمریکا می باشد و دولت پوشالی و دست نشانده ای به نام دولت اسرائیل در آن جا حکومت می کند و در این مدت کوتاه هر چه توانسته اند به تقویت و تجهیزش پرداخته اند و با تمام نیرو نگذاشته اند که دول اسلامی علیه ایشان متحد شوند. (چنان که همه این حقایق را جریان های چند سال اخیر آفتابی ساخت.<br />
<br />
این فکر غلط که «دولت یهود دولتی است مستقل و مترقّی و علی رغم احادیثی که در اسلام وارد شده و وعده داده که یهود هیچ گاه کشور مستقلی نخواهد داشت رشد کرده است» اثر نفوذ سیاست هایی است که در گذشته و هم اکنون می خواهد مردم این قسمت از جهان را در جهل و نفاق و دشمنی و بدبینی به آیین مقدس اسلام نگه دارند، زیرا این فکر مربوط به روایت نیست تا بگوییم مجهول است، بلکه مربوط به قرآن کریم است و آنچه در قرآن کریم است نه به این نحو است که ذکر شده، بلکه به نحوی است که باید یکی از پیش گویی‌های قرآن شمرده شود.<br />
<br />
خدای متعال پس از شمردن مظالم و جنایت های یهود و خیانت ها و ماجراجویی ها و پیمان شکنی هایی که با اسلام و مسلمین کرده اند و پس از آن که مسلمانان را پند می دهد که اتفاق کلمه داشته باشند و قوانین دینی را حفظ کنند و با بیگانگان طرح دوستی نریزند و از ایشان اطاعت نکنند می فرماید: «یهود دچار غضب پروردگار شده اند و برای همیشه در حقشان خواری و پستی نوشته شد و نخواهد توانست کار قابل توجهی علیه مسلمانان انجام دهند، مگر به واسطه سببی که به مردم و سببی که به خدا پیوند داشته باشند»[2]  و در آیه دیگر این سبب مربوط به مردم و مربوط به خدا بیان شده است. می فرماید: «با یهود و نصاری طرح دوستی  مریزید و سرسپرده مشوید و کسانی که از شما سرسپرده ایشان شوند از سرسپردگی خدا و جانبداری وی برکنارند و خداوند شما را از خشم خود در صورت تخلف از این امر برحذر می دارد»[3] و نیز می فرماید:<br />
<br />
«امروز کفار از این که استقلال دینی شما را از بین برند مأیوس شدند از این پس دیگر از ایشان مترسید و تنها از من بترسید»[4]<br />
<br />
چنان که ملاحظه می کنید، خدای متعال پیشرفت اسلام و سرکوبی یهود را به مسلمانانی وعده می دهد که قوانین اسلام و اتفاق کلمه را حفظ کنند، نه کشورهایی که جز اسم اسلام چیزی در دست ندارند و هم چنین آیات دلالت دارند بر این که اسلام در معرض این قراردارد که روزی با اجانب طرح دوستی بریزند و سرسپرده ایشان شوند و در این صورت معامله خدایی با ایشان معکوس خواهد شد و سلطه و غلبه را از دست خواهند داد و عزّت و سیادتشان نصیب دیگران خواهد گردید.<br />
<br />
و اما این که احادیث و اخبار ممکن است در میانشان مجعول و ساخته وجود داشته باشد، این مسئله را علمای اسلام به خوبی می دانند و در ثبوت آن نیازی به این گونه مدرک های بی اساس نیست، بلکه مسلم است در صدر اسلام عده ای از منافقین و یهود در کسوت مسلمین درآمده و اخبار دروغی جعل و روایت می کرده اند. و از این روی علمای اسلام هر خبری را هر طور باشد اخذ نمی کنند بلکه با به کار انداختن ممیزات فنی خبر قابل وثوق را تشخیص داده، می پذیرند. در پیش بینی همین وضع (چنان که در روایات زیاد است) رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «پس از من چیزهایی بسیار از من نقل خواهند کرد از آنها آنچه با قرآن مطابق است بپذیرید و آنچه مخالف است رد کنید.»[5]
        نظر علامه طباطبایی درباره رژیم اسرائیل
        سخنان آیت الله بهجت درباره زیارت اربعین<br />
[منظور از عبارت] عِنْدَ قَبْرِ الْحُسَین علیه‌السلام، معلوم است. این زمین به این وسیعی کجایش عند قبر الحسین است؟ همین‎که شخص شروع کرد به قرب قبر حسین علیه‌السلام، عند قبر الحسین صادق است.<br />
اربعین<br />
آیت‌الله بهجت قدس‌سره:<br />
<br />
[منظور از عبارت] عِنْدَ قَبْرِ الْحُسَین علیه‌السلام، معلوم است. این زمین به این وسیعی کجایش عند قبر الحسین است؟ همین‎که شخص شروع کرد به قرب قبر حسین علیه‌السلام، عند قبر الحسین صادق است.<br />
<br />
خصوصاً، اگر طوری باشد که مثلاً یادم می‎آید در اربعین، کربلا به‎اندازه‎ای شلوغ می‎شد و به‎اندازه‎ای اجتماع می‎شد که از همان جایی که آدم از اتومبیل پیاده می‎شد، مثلاً همان گاراژی که مطابق [و روبه‎رو] با در قبله صحن حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام است، از آنجا ابداً دیگر کسی نمی‎توانست حرکت بکند و بیاید، مگر در غایت صبر و طمأنینه که آیا بگذارند یک قدم جلو برود یا نه؟! مثل همان که می‎گویند اگر سوزن بیندازید به زمین نمی‎رسد.<br />
از آنجا تا به صحن چقدر مسافت است؟ از صحن تا خود حرم چقدر مسافت است؟<br />
<br />
 حالا اگر یک‎ وقتی چنین شد و انسان قادر نبود راه برود ـ ‎همین الآن هم اگر راه را باز بگذارند، شاید جمعیت برسد به اینجا که خدا می‎داند از چند فرسخی این‎طور ازدحامی می‎شود که آدم نمی‎تواند قدم‌ازقدم بردارد ‎‎ـ بر همه این‎ها عند قبر الحسین علیه‌السلام صادق است، خصوصاً در مواقع ضرورت که آدم می‎فهمد عند قبر الحسین علیه‌السلام است.
        سخنان آیت الله بهجت درباره زیارت اربعین
        دوم اسفندماه سال ۶۴ بود که سر «حسن ترک» خم می‌شود روی سینه‌اش؛ صورتش سرخ می‌شود و گلوله تک‌تیرانداز دشمن سجده‌گاهش را می‌بوسد و وسط پیشانی‌اش مثل خورشید می‌درخشد.<br />
شهادت مبارکت باشد!<br />
لحظه بوسه تیر<br />
«محمد حمید زاده» که هنگام شهادت «حسن ترک» با وی داخل سنگر بوده است، می‌گوید: سپیده صبح می‌زد. سرش را بالا آورد. کلاه‌خودش از سنگر بیرون زد. شروع کرد به تیراندازی. حدود سی متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم. نگاهم کرد و گفت: «خوب تیراندازی می‌کنم؟»<br />
<br />
گفتم: «مواظب باش! جایت را عوض کن. عراقی‌ها می‌خواهند پاتک بزنند.»<br />
<br />
با همان لباس پاسداری‌اش خوابیده بود. صورتش سرخ و سفید بود. نمی‌دانم چطور شد تا دیدمش گفتم: «حسن جان! خوش به حالت مادر جان! به آرزویت رسیدی؟! مبارکت باشد<br />
<br />
صدای تقه‌ای داخل سنگر پیچید. مثل صدای برخورد یک‌تکه سنگ با کلاه‌خود. سرش خم شد روی سینه‌اش. نیم‌خیز شدم طرفش. سرش را بالا گرفتم؛ صورتش سرخ‌شده بود. گلوله تک‌تیرانداز دشمن به سجده‌گاهش خورده بود. وسط پیشانی‌اش مثل خورشید می‌درخشید.<br />
به آرزویش رسید<br />
<br />
اقدس صفرپور، مادر سردار شهید حسن ترک می‌گوید: فرزندم عاشق و شیفته شهادت بود و هر بار که از جبهه حق علیه باطل به خانه بازمی‌گشت از من می‌خواست هنگام اقامه نماز برای شهادتش دعا کنم. هیچ‌وقت به خاطر شهادت فرزندم به خدا گلایه نکرده‌ام.<br />
<br />
فرزندم علت تأخیر در شهادتش را ناراضی بودن من می‌پنداشت و آخرین باری که برای مرخصی به همدان بازگشته بود از من خواست که برای شهادتش از ته قلب دعا کنم من نیز گفتم راضی‌ام به رضای خدا.<br />
<br />
از من خواست وقتی خبر شهادتش را شنیدم همانند حضرت زینب (س) که در مصیبت از دست دادن برادر و ۷۲ تن از شهدای کربلای صبوری کرد، تحمل داشته باشم.<br />
وداع مادرانه<br />
<br />
مادر شهید «حسن ترک» روایت می‌کند: آن روز سه‌شنبه بود. آمدند و گفتند چهارشنبه مراسم شهید برگزار می‌شود، بروید فرزند شهیدتان را ببینید. من که برای حسن می‌مردم، خدایی بود که سکته نکردم. ما را بردند بالای سر حسن. با همان لباس پاسداری‌اش خوابیده بود. صورتش سرخ و سفید بود. نمی‌دانم چطور شد تا دیدمش گفتم: «حسن جان! خوش به حالت مادر جان! به آرزویت رسیدی؟! مبارکت باشد!»<br />
سمت اشتباهی<br />
<br />
تا زمان شهادت خانواده از پست سازمانی وی خبر نداشتند و با توجه به اینکه در مجلس ترحیم این شهید بر روی پرده‌های تسلیت سمت فرمانده طرح و عملیات سپاه همدان نگاشته شده بود همه اعضای خانواده بر این باور بودند که سمت وی اشتباه بر روی پرده نوشته‌شده است.<br />
<br />
شهید ترک در لشکر به عارف سپاه معروف بود که این امر بیانگر دائم العبادت بودن این رزمنده دفاع‌مقدس است. شهید حسن ترک در سال ۱۳۴۱ چشم به جهان گشود و در سحرگاه ۲ اسفند سال ۶۴ شربت شهادت را نوشید.<br />
فرازی از وصیت<br />
<br />
کلید تمام مصائب و مشکلات در ذکر خدا و هدیه صلوات به محمد و آل محمد است. ذکر ظاهری ارزشـی ندارد. ذکر باید عمـلی باشد. خدا را به خاطر نعمت‌هایی که به ما داده عملاً  شکر کنید.
        شهادت مبارکت باشد!
        فرمانده رشید<br />
<br />
سلام بر خرمشهر، سلام بر شهیدان سرافراز خونین شهر. سلام بر جهان آرا، بزرگ مردی که با شهادت خویش، درد را به مهمانی دل ها فرستاد. جهان آرا، فرمانده رشید و سربلندی بود که خرمشهر و اهواز، سرفرازی و عزت را با رشادت های او به نظاره نشست. از این رو، هنگامی که خبر شهادت وی به گوش مردم رسید، چه بسیار سینه هایی سوزان و چشمان پر اشک که او را بدرقه کردند و عاشقانه بر مزار پاکش گریستند. روح این شهید والامقام شاد، و نامش در دفتر عشق و ایثار جاودان باد.
        سلام بر خرمشهر، سلام بر شهیدان سرافراز خونین شهر. سلام بر جهان آرا،
        "جوان است اما اشبه الناس به رسول الله"<br />
<br />
امشب شب میلاد جوان رعنا و دلاور حسین (ع) است. <br />
جوان است اما اشبه الناس خلقا و منطقا به رسول الله است...<br />
در علم و آگاهی سرآمد، در تسلیم امر الهی بی مانند، گفتار و سیره زندگی اش الگوی پیران و جوانان عالم است...<br />
در قیام عاشورا تا وقتی که جوان حماسه سازی چون او وجود دارد، مجال میدان به بزرگان نمی رسد.   یکه تاز میدان است و طنین رجزهای او پشت پشت دشمن را کمر به زمین زده است. وقتی شمشیر از نیام بیرون می افکند، ایمان و قوت جوانیش با صدای هلهله فرشتگان آسمان در می آمیزد و فریاد امامش ترحیب و تکبیر است.<br />
 آن جوان باغیرت، اولین شهید از <br />
بنی هاشم است... آری او علی اکبر(ع) حسین است. <br />
به خدا که از آن روز تاکنون هیچ اسوه و الگویی چون او برای جوانان عالم، دیده به دنیا ننهاده است...  <br />
ما جوانان ایران اسلامی از او آموخته ایم که جوان باید دلاور و شجاع باشد و پا به عرصه های سخت بنهد... جوان باید پرچمدار و پیشروی دغدغه های امامش باشد... جوان باید آرمانگرا و تکلیف گرا باشد... و چه خوب رهبر حکیم و عزیزمان فرموند: کار را باید امروز نیز به جوانان سپرد؛ جوان گره گشای دوران های سخت و محنت های بزرگ است...<br />
آری فردا از آن توست. بسم الله...<br />
<br />
میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.<br />
        روزی عده ای جوانی خود را دادند تا ما بتوانیم امروز جوانی کنیم
        شهید عباس باقری تشکری، یکم فروردین‌ماه ۱۳۴۴ در مشهد مقدس چشم به جهان هستی گشود و هنوز پانزدهم روز به نوزدهمین بهار زندگی‌اش داشت که از خیبریون شد اما جنازه او به دست نیامد و یکم مردادماه ۱۳۶۳ ش در بهشت رضا (ع) مشهد، به یاد او سنگی مزار او شد.<br />
فرآوری-بخش فرهنگ پایداری تبیان<br />
سنگی به یاد فرمانده ۱۸ ساله<br />
<br />
عباس صورتی نورانی داشت و کودکی پرجنب‌وجوش، باهوش و فعال بود. برای یادگیری قرآن به مسجد کرامت می‌رفت. قران می‌خواند و به دیگران یاد می‌داد. از همان کودکی نمازخواندن را شروع کرد به‌طوری‌که از ۱۰ سالگی به‌صورت کامل نماز می‌خواند.<br />
<br />
 <br />
۱۸ سال زندگی<br />
<br />
دوره ابتدایی را در مدرسه طوسی مشهد به پایان برد و دوره راهنمایی را در مدرسه کوچه زردی گذراند. دوره متوسطه را در مدرسه شریعتی آغاز کرد، اما با شروع جنگ تحمیلی به جبهه رفت و برای امتحانات مرخصی می‌گرفت و تا سوم دبیرستان توانست تحصیل علم کند.<br />
<br />
کتاب‌های تاریخی، علمی، هنری، مذهبی و کتاب‌های شهید مطهری را مطالعه می‌کرد. نسبت به حجاب بسیار حساس بود. در تظاهرات و راهپیمایی‌های علیه رژیم شاه شرکت می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، وارد بسیج شد. اعلامیه‌های امام (ره) را در خانه‌ها می‌انداخت. بعد از مدّتی با تشکیل سپاه پاسداران، عضو سپاه شد.<br />
<br />
به نماز اهمیت می‌داد. با شروع جنگ تحمیلی، زمانی که به جبهه می‌رفت، می‌گفت: «ما می‌رویم تا حسین زمان را یاری کنیم.» و می‌گفت: «تازنده‌ام باید به جبهه بروم.» عباس در منطقه خط‌شکن بود. در جبهه معاون گردان عبدالله بود.<br />
<br />
او به خانواده‌اش نگفته بود که فرمانده است چون دنبال پست و مقام نبود. آر.پی.جی زن بود. در عملیات بستان، محرم، والفجر مقدماتی و والفجر ۳ شرکت داشت. در عملیات بستان از ناحیه شکم مجروح شد. بار دوم از ناحیه سر جراحت برداشت.<br />
<br />
درهرحال از رفتن به جبهه خودداری نمی‌کرد؛ حتی دیگران را هم برای کمک به جبهه تشویق می‌کرد.<br />
<br />
خواب دیدم که یک خانم محترمی به منزل ما آمد و دفتری را آورد و گفت: امضا کن. گفتم: من سواد ندارم. گفت: می‌توانی امضا کنی. وقتی از خواب بیدار شدم، عباس به شهادت رسیده بود<br />
<br />
«علی باقری تشکری» پدر شهید که خود نیز در جبهه بوده است، می‌گوید: «در جبهه مراسم سوگواری و سینه‌زنی برگزار می‌کرد.» در آخرین دیدارش با خانواده، آن‌ها را برای رفتن به جبهه دعوت کرد. پدر به نقل از مادر شهید می‌گوید: «آخرین‌باری که می‌خواست به جبهه برود، گفت: این آخرین دیدار است و دیگر برنمی‌گردم و از همه حلالیت طلبید.» هم‌چنین می‌گوید: «زمانی که دوستانش شهید می‌شدند، برای آن‌ها مجلس ختم می‌گرفت؛ و هر وقت کسی مفقود می‌شد، می‌گفت: خوشا به سعادتش می‌گفت: اگر همه شهید شوند، پس چه کسی بجنگد؟»<br />
<br />
 <br />
امضای مادر پای سند شهادت<br />
<br />
او دوست داشت مفقودالاثر باشد. مادر شهید می‌گوید: «خواب دیدم که یک خانم محترمی به منزل ما آمد و دفتری را آورد و گفت: امضا کن. گفتم: من سواد ندارم. گفت: می‌توانی امضا کنی. وقتی از خواب بیدار شدم، عباس به شهادت رسیده بود.» عباس باقری تشکری در تاریخ پانزدهم اسفندماه سال ۱۳۶۲ هجری شمسی، طی عملیات خیبر در سن هجده‌سالگی به درجه رفیع شهادت نائل شد؛ اما جنازه او به دست نیامد و یکم مردادماه ۱۳۶۳ ش در بهشت رضا (ع) مشهد، به یاد او سنگ مزارش شد.<br />
<br />
یکی از هم‌رزمانش لحظه شهادت وی را چنین روایت می‌کند: شهید تشکری پیش از عملیات خیبر به قرارگاه لشگر ۵ نصر که در تیپ امام جواد (ع) بود منتقل شد؛ وی ساکش را به یک کانکس فرماندهی تحویل داد اما بچه‌های دیگر ساکشان را به تعاون تحویل دادند در ساک فقط دوربینش بود با آن دوربین خیلی عکس گرفته بودم عکس‌هایی از شهر از بهشت‌زهرا(س) و بهشت رضا(ع) و از شهر قم گرفته بودیم او گفت: «چون امکانش زیاد است که ترکش به دوربین اصابت کند و دوربین از بین برود باید آن را درون ساک بگذارم» و بعد از تحویل ساک به منطقه عملیاتی خیبر اعزام شد.<br />
<br />
سه روز در منطقه بود. من پشت خط بودم و مهمات حمل‌ونقل می‌کردم تا اینکه یک‌شب شهید دهنوی به من گفت: «آقای علیزاده شما باید در خط مقدم بمانی.» گفتم: آخر من که اسلحه ندارم گفت: «یکی از سلاح‌های شهدا را بردار و بمان» گفتم: چشم اطاعت از فرماندهی واجب است. در همین موقع بود که عباس را دیدم اما نمی‌دانستم این شب آخری است که عباس را می‌بینم شهید قاسم شاکری را هم دیدم بین همه آن‌ها مهمات را تقسیم کردند در ضمن باهمدیگر صحبت می‌کردیم شهید شاکری گفت: «امکان دارد عراق فردا صبح پاتک بزند چون دشمن در حال جمع‌کردن نیروهاست و تانک‌هایش را جلو می‌آورد.»<br />
<br />
صبح که عباس را دیدم او حال مرا پرسید فاصله من با او ۵۰ قدم بیشتر نبود او بالا مستقر بود در همین حال که باهم احوالپرسی می‌کردیم یکی از رزمندگان که پهلوی عباس بود مجروح شد عباس امدادگر را صدا زد من هم گفتم: او حالش خیلی بده حتماً باید امدادگر بیاید اما آن‌قدر آتش دشمن سنگین بود که امدادگر نمی‌توانست خودش را به آنجا برساند همین‌طور که با عباس صحبت می‌کردم یک‌دفعه صدایش قطع شد و دیگر صدایش را نشنیدم و او را ندیدم.
        سنگی به یاد فرمانده ۱۸ ساله
              سرکلاس بودیم استاد از دانشجویان پرسید : این روزها شهدای زیادی رو پیدا می کنن و میارن ایران . به نظرتون کار خوبیه؟ کیا موافقن؟کیا مخالف؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن ، بعضی ها می گفتن : ولمون نمی کنن .. گیر دادن به چهار تا استخون .. ملت دیونن ،بعضی ها می گفتن :آدم یاد بدبختی یاش می یوفته .. تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحانی جلسه قبل نبود همه ی ما سراغ برگ هایمان رو گرفتیم ولی استاد جواب نمی داد .. یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت : استاد برگه هامون رو چیکار کردی؟ شما مسئول برگه های ما بودی؟ استاد گفت : من برگه هاتون رو گم کردم ؟ و نمی دونم کجا گذاشتم ، همه ی دانشجویان شاکی شدن، استاد گفت : چرا برگه هاتون رو می خواین؟گفتیم : چون واسشون زحمت کشیدیم .. درس خوندیم .. هزینه دادیم .. زمان صرف کردیم.. هرچی که دانشجویان می گفتن استاد روی تخته می نوشت  استاد گفت : برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هر کی میتونه بره پیداشون کنه؟ یکی از دانشجویان رفت و بعد از چند دقیقه با برگه ها برگشت استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد .. صدای دانشجویان بلند شد .. استاد گفت : الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین ؟ چون تیکه تیکه شدن ؟ دانشجویان گفتن :استاد برگه ها رو می چسبونیم  برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت : شما از یک برگه آچار نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیدا شدن ،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرده و فرستاده جنگ ،الان منتظر همین چهار تا استخونش نباشه .....  بچه اش رو می خواد حتی اگه خاکستر شده باشه  چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد  و همه از حرفی که زده بودن پشیمون شدن، تنها کسی که موافق بود  دختر شهیدی بود که سالها منتظر باباشه
        چرا دنبال گمگشته ها هستیم!
    وزارت ورزش و جوانان
    مجموع بازدیدها : 5,498,254
    تعداد بازدید امروز : 11,623
    تعداد کاربران آنلاین : 1
    آخرین به روزرسانی : 1396/10/29
    کلیه حقوق متعلق به وزارت ورزش و جوانان می باشد.