• وزارت ورزش و جوانان
    وزارت ورزش و جوانان
       
      •  
      • فهرست سخن روز
        سخنان آیت الله بهجت درباره زیارت اربعین<br />
[منظور از عبارت] عِنْدَ قَبْرِ الْحُسَین علیه‌السلام، معلوم است. این زمین به این وسیعی کجایش عند قبر الحسین است؟ همین‎که شخص شروع کرد به قرب قبر حسین علیه‌السلام، عند قبر الحسین صادق است.<br />
اربعین<br />
آیت‌الله بهجت قدس‌سره:<br />
<br />
[منظور از عبارت] عِنْدَ قَبْرِ الْحُسَین علیه‌السلام، معلوم است. این زمین به این وسیعی کجایش عند قبر الحسین است؟ همین‎که شخص شروع کرد به قرب قبر حسین علیه‌السلام، عند قبر الحسین صادق است.<br />
<br />
خصوصاً، اگر طوری باشد که مثلاً یادم می‎آید در اربعین، کربلا به‎اندازه‎ای شلوغ می‎شد و به‎اندازه‎ای اجتماع می‎شد که از همان جایی که آدم از اتومبیل پیاده می‎شد، مثلاً همان گاراژی که مطابق [و روبه‎رو] با در قبله صحن حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام است، از آنجا ابداً دیگر کسی نمی‎توانست حرکت بکند و بیاید، مگر در غایت صبر و طمأنینه که آیا بگذارند یک قدم جلو برود یا نه؟! مثل همان که می‎گویند اگر سوزن بیندازید به زمین نمی‎رسد.<br />
از آنجا تا به صحن چقدر مسافت است؟ از صحن تا خود حرم چقدر مسافت است؟<br />
<br />
 حالا اگر یک‎ وقتی چنین شد و انسان قادر نبود راه برود ـ ‎همین الآن هم اگر راه را باز بگذارند، شاید جمعیت برسد به اینجا که خدا می‎داند از چند فرسخی این‎طور ازدحامی می‎شود که آدم نمی‎تواند قدم‌ازقدم بردارد ‎‎ـ بر همه این‎ها عند قبر الحسین علیه‌السلام صادق است، خصوصاً در مواقع ضرورت که آدم می‎فهمد عند قبر الحسین علیه‌السلام است.
        سخنان آیت الله بهجت درباره زیارت اربعین
        دوم اسفندماه سال ۶۴ بود که سر «حسن ترک» خم می‌شود روی سینه‌اش؛ صورتش سرخ می‌شود و گلوله تک‌تیرانداز دشمن سجده‌گاهش را می‌بوسد و وسط پیشانی‌اش مثل خورشید می‌درخشد.<br />
شهادت مبارکت باشد!<br />
لحظه بوسه تیر<br />
«محمد حمید زاده» که هنگام شهادت «حسن ترک» با وی داخل سنگر بوده است، می‌گوید: سپیده صبح می‌زد. سرش را بالا آورد. کلاه‌خودش از سنگر بیرون زد. شروع کرد به تیراندازی. حدود سی متر با عراقی‌ها فاصله داشتیم. نگاهم کرد و گفت: «خوب تیراندازی می‌کنم؟»<br />
<br />
گفتم: «مواظب باش! جایت را عوض کن. عراقی‌ها می‌خواهند پاتک بزنند.»<br />
<br />
با همان لباس پاسداری‌اش خوابیده بود. صورتش سرخ و سفید بود. نمی‌دانم چطور شد تا دیدمش گفتم: «حسن جان! خوش به حالت مادر جان! به آرزویت رسیدی؟! مبارکت باشد<br />
<br />
صدای تقه‌ای داخل سنگر پیچید. مثل صدای برخورد یک‌تکه سنگ با کلاه‌خود. سرش خم شد روی سینه‌اش. نیم‌خیز شدم طرفش. سرش را بالا گرفتم؛ صورتش سرخ‌شده بود. گلوله تک‌تیرانداز دشمن به سجده‌گاهش خورده بود. وسط پیشانی‌اش مثل خورشید می‌درخشید.<br />
به آرزویش رسید<br />
<br />
اقدس صفرپور، مادر سردار شهید حسن ترک می‌گوید: فرزندم عاشق و شیفته شهادت بود و هر بار که از جبهه حق علیه باطل به خانه بازمی‌گشت از من می‌خواست هنگام اقامه نماز برای شهادتش دعا کنم. هیچ‌وقت به خاطر شهادت فرزندم به خدا گلایه نکرده‌ام.<br />
<br />
فرزندم علت تأخیر در شهادتش را ناراضی بودن من می‌پنداشت و آخرین باری که برای مرخصی به همدان بازگشته بود از من خواست که برای شهادتش از ته قلب دعا کنم من نیز گفتم راضی‌ام به رضای خدا.<br />
<br />
از من خواست وقتی خبر شهادتش را شنیدم همانند حضرت زینب (س) که در مصیبت از دست دادن برادر و ۷۲ تن از شهدای کربلای صبوری کرد، تحمل داشته باشم.<br />
وداع مادرانه<br />
<br />
مادر شهید «حسن ترک» روایت می‌کند: آن روز سه‌شنبه بود. آمدند و گفتند چهارشنبه مراسم شهید برگزار می‌شود، بروید فرزند شهیدتان را ببینید. من که برای حسن می‌مردم، خدایی بود که سکته نکردم. ما را بردند بالای سر حسن. با همان لباس پاسداری‌اش خوابیده بود. صورتش سرخ و سفید بود. نمی‌دانم چطور شد تا دیدمش گفتم: «حسن جان! خوش به حالت مادر جان! به آرزویت رسیدی؟! مبارکت باشد!»<br />
سمت اشتباهی<br />
<br />
تا زمان شهادت خانواده از پست سازمانی وی خبر نداشتند و با توجه به اینکه در مجلس ترحیم این شهید بر روی پرده‌های تسلیت سمت فرمانده طرح و عملیات سپاه همدان نگاشته شده بود همه اعضای خانواده بر این باور بودند که سمت وی اشتباه بر روی پرده نوشته‌شده است.<br />
<br />
شهید ترک در لشکر به عارف سپاه معروف بود که این امر بیانگر دائم العبادت بودن این رزمنده دفاع‌مقدس است. شهید حسن ترک در سال ۱۳۴۱ چشم به جهان گشود و در سحرگاه ۲ اسفند سال ۶۴ شربت شهادت را نوشید.<br />
فرازی از وصیت<br />
<br />
کلید تمام مصائب و مشکلات در ذکر خدا و هدیه صلوات به محمد و آل محمد است. ذکر ظاهری ارزشـی ندارد. ذکر باید عمـلی باشد. خدا را به خاطر نعمت‌هایی که به ما داده عملاً  شکر کنید.
        شهادت مبارکت باشد!
        فرمانده رشید<br />
<br />
سلام بر خرمشهر، سلام بر شهیدان سرافراز خونین شهر. سلام بر جهان آرا، بزرگ مردی که با شهادت خویش، درد را به مهمانی دل ها فرستاد. جهان آرا، فرمانده رشید و سربلندی بود که خرمشهر و اهواز، سرفرازی و عزت را با رشادت های او به نظاره نشست. از این رو، هنگامی که خبر شهادت وی به گوش مردم رسید، چه بسیار سینه هایی سوزان و چشمان پر اشک که او را بدرقه کردند و عاشقانه بر مزار پاکش گریستند. روح این شهید والامقام شاد، و نامش در دفتر عشق و ایثار جاودان باد.
        سلام بر خرمشهر، سلام بر شهیدان سرافراز خونین شهر. سلام بر جهان آرا،
        "جوان است اما اشبه الناس به رسول الله"<br />
<br />
امشب شب میلاد جوان رعنا و دلاور حسین (ع) است. <br />
جوان است اما اشبه الناس خلقا و منطقا به رسول الله است...<br />
در علم و آگاهی سرآمد، در تسلیم امر الهی بی مانند، گفتار و سیره زندگی اش الگوی پیران و جوانان عالم است...<br />
در قیام عاشورا تا وقتی که جوان حماسه سازی چون او وجود دارد، مجال میدان به بزرگان نمی رسد.   یکه تاز میدان است و طنین رجزهای او پشت پشت دشمن را کمر به زمین زده است. وقتی شمشیر از نیام بیرون می افکند، ایمان و قوت جوانیش با صدای هلهله فرشتگان آسمان در می آمیزد و فریاد امامش ترحیب و تکبیر است.<br />
 آن جوان باغیرت، اولین شهید از <br />
بنی هاشم است... آری او علی اکبر(ع) حسین است. <br />
به خدا که از آن روز تاکنون هیچ اسوه و الگویی چون او برای جوانان عالم، دیده به دنیا ننهاده است...  <br />
ما جوانان ایران اسلامی از او آموخته ایم که جوان باید دلاور و شجاع باشد و پا به عرصه های سخت بنهد... جوان باید پرچمدار و پیشروی دغدغه های امامش باشد... جوان باید آرمانگرا و تکلیف گرا باشد... و چه خوب رهبر حکیم و عزیزمان فرموند: کار را باید امروز نیز به جوانان سپرد؛ جوان گره گشای دوران های سخت و محنت های بزرگ است...<br />
آری فردا از آن توست. بسم الله...<br />
<br />
میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مبارک باد.<br />
        روزی عده ای جوانی خود را دادند تا ما بتوانیم امروز جوانی کنیم
        شهید عباس باقری تشکری، یکم فروردین‌ماه ۱۳۴۴ در مشهد مقدس چشم به جهان هستی گشود و هنوز پانزدهم روز به نوزدهمین بهار زندگی‌اش داشت که از خیبریون شد اما جنازه او به دست نیامد و یکم مردادماه ۱۳۶۳ ش در بهشت رضا (ع) مشهد، به یاد او سنگی مزار او شد.<br />
فرآوری-بخش فرهنگ پایداری تبیان<br />
سنگی به یاد فرمانده ۱۸ ساله<br />
<br />
عباس صورتی نورانی داشت و کودکی پرجنب‌وجوش، باهوش و فعال بود. برای یادگیری قرآن به مسجد کرامت می‌رفت. قران می‌خواند و به دیگران یاد می‌داد. از همان کودکی نمازخواندن را شروع کرد به‌طوری‌که از ۱۰ سالگی به‌صورت کامل نماز می‌خواند.<br />
<br />
 <br />
۱۸ سال زندگی<br />
<br />
دوره ابتدایی را در مدرسه طوسی مشهد به پایان برد و دوره راهنمایی را در مدرسه کوچه زردی گذراند. دوره متوسطه را در مدرسه شریعتی آغاز کرد، اما با شروع جنگ تحمیلی به جبهه رفت و برای امتحانات مرخصی می‌گرفت و تا سوم دبیرستان توانست تحصیل علم کند.<br />
<br />
کتاب‌های تاریخی، علمی، هنری، مذهبی و کتاب‌های شهید مطهری را مطالعه می‌کرد. نسبت به حجاب بسیار حساس بود. در تظاهرات و راهپیمایی‌های علیه رژیم شاه شرکت می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، وارد بسیج شد. اعلامیه‌های امام (ره) را در خانه‌ها می‌انداخت. بعد از مدّتی با تشکیل سپاه پاسداران، عضو سپاه شد.<br />
<br />
به نماز اهمیت می‌داد. با شروع جنگ تحمیلی، زمانی که به جبهه می‌رفت، می‌گفت: «ما می‌رویم تا حسین زمان را یاری کنیم.» و می‌گفت: «تازنده‌ام باید به جبهه بروم.» عباس در منطقه خط‌شکن بود. در جبهه معاون گردان عبدالله بود.<br />
<br />
او به خانواده‌اش نگفته بود که فرمانده است چون دنبال پست و مقام نبود. آر.پی.جی زن بود. در عملیات بستان، محرم، والفجر مقدماتی و والفجر ۳ شرکت داشت. در عملیات بستان از ناحیه شکم مجروح شد. بار دوم از ناحیه سر جراحت برداشت.<br />
<br />
درهرحال از رفتن به جبهه خودداری نمی‌کرد؛ حتی دیگران را هم برای کمک به جبهه تشویق می‌کرد.<br />
<br />
خواب دیدم که یک خانم محترمی به منزل ما آمد و دفتری را آورد و گفت: امضا کن. گفتم: من سواد ندارم. گفت: می‌توانی امضا کنی. وقتی از خواب بیدار شدم، عباس به شهادت رسیده بود<br />
<br />
«علی باقری تشکری» پدر شهید که خود نیز در جبهه بوده است، می‌گوید: «در جبهه مراسم سوگواری و سینه‌زنی برگزار می‌کرد.» در آخرین دیدارش با خانواده، آن‌ها را برای رفتن به جبهه دعوت کرد. پدر به نقل از مادر شهید می‌گوید: «آخرین‌باری که می‌خواست به جبهه برود، گفت: این آخرین دیدار است و دیگر برنمی‌گردم و از همه حلالیت طلبید.» هم‌چنین می‌گوید: «زمانی که دوستانش شهید می‌شدند، برای آن‌ها مجلس ختم می‌گرفت؛ و هر وقت کسی مفقود می‌شد، می‌گفت: خوشا به سعادتش می‌گفت: اگر همه شهید شوند، پس چه کسی بجنگد؟»<br />
<br />
 <br />
امضای مادر پای سند شهادت<br />
<br />
او دوست داشت مفقودالاثر باشد. مادر شهید می‌گوید: «خواب دیدم که یک خانم محترمی به منزل ما آمد و دفتری را آورد و گفت: امضا کن. گفتم: من سواد ندارم. گفت: می‌توانی امضا کنی. وقتی از خواب بیدار شدم، عباس به شهادت رسیده بود.» عباس باقری تشکری در تاریخ پانزدهم اسفندماه سال ۱۳۶۲ هجری شمسی، طی عملیات خیبر در سن هجده‌سالگی به درجه رفیع شهادت نائل شد؛ اما جنازه او به دست نیامد و یکم مردادماه ۱۳۶۳ ش در بهشت رضا (ع) مشهد، به یاد او سنگ مزارش شد.<br />
<br />
یکی از هم‌رزمانش لحظه شهادت وی را چنین روایت می‌کند: شهید تشکری پیش از عملیات خیبر به قرارگاه لشگر ۵ نصر که در تیپ امام جواد (ع) بود منتقل شد؛ وی ساکش را به یک کانکس فرماندهی تحویل داد اما بچه‌های دیگر ساکشان را به تعاون تحویل دادند در ساک فقط دوربینش بود با آن دوربین خیلی عکس گرفته بودم عکس‌هایی از شهر از بهشت‌زهرا(س) و بهشت رضا(ع) و از شهر قم گرفته بودیم او گفت: «چون امکانش زیاد است که ترکش به دوربین اصابت کند و دوربین از بین برود باید آن را درون ساک بگذارم» و بعد از تحویل ساک به منطقه عملیاتی خیبر اعزام شد.<br />
<br />
سه روز در منطقه بود. من پشت خط بودم و مهمات حمل‌ونقل می‌کردم تا اینکه یک‌شب شهید دهنوی به من گفت: «آقای علیزاده شما باید در خط مقدم بمانی.» گفتم: آخر من که اسلحه ندارم گفت: «یکی از سلاح‌های شهدا را بردار و بمان» گفتم: چشم اطاعت از فرماندهی واجب است. در همین موقع بود که عباس را دیدم اما نمی‌دانستم این شب آخری است که عباس را می‌بینم شهید قاسم شاکری را هم دیدم بین همه آن‌ها مهمات را تقسیم کردند در ضمن باهمدیگر صحبت می‌کردیم شهید شاکری گفت: «امکان دارد عراق فردا صبح پاتک بزند چون دشمن در حال جمع‌کردن نیروهاست و تانک‌هایش را جلو می‌آورد.»<br />
<br />
صبح که عباس را دیدم او حال مرا پرسید فاصله من با او ۵۰ قدم بیشتر نبود او بالا مستقر بود در همین حال که باهم احوالپرسی می‌کردیم یکی از رزمندگان که پهلوی عباس بود مجروح شد عباس امدادگر را صدا زد من هم گفتم: او حالش خیلی بده حتماً باید امدادگر بیاید اما آن‌قدر آتش دشمن سنگین بود که امدادگر نمی‌توانست خودش را به آنجا برساند همین‌طور که با عباس صحبت می‌کردم یک‌دفعه صدایش قطع شد و دیگر صدایش را نشنیدم و او را ندیدم.
        سنگی به یاد فرمانده ۱۸ ساله
              سرکلاس بودیم استاد از دانشجویان پرسید : این روزها شهدای زیادی رو پیدا می کنن و میارن ایران . به نظرتون کار خوبیه؟ کیا موافقن؟کیا مخالف؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن ، بعضی ها می گفتن : ولمون نمی کنن .. گیر دادن به چهار تا استخون .. ملت دیونن ،بعضی ها می گفتن :آدم یاد بدبختی یاش می یوفته .. تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحانی جلسه قبل نبود همه ی ما سراغ برگ هایمان رو گرفتیم ولی استاد جواب نمی داد .. یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت : استاد برگه هامون رو چیکار کردی؟ شما مسئول برگه های ما بودی؟ استاد گفت : من برگه هاتون رو گم کردم ؟ و نمی دونم کجا گذاشتم ، همه ی دانشجویان شاکی شدن، استاد گفت : چرا برگه هاتون رو می خواین؟گفتیم : چون واسشون زحمت کشیدیم .. درس خوندیم .. هزینه دادیم .. زمان صرف کردیم.. هرچی که دانشجویان می گفتن استاد روی تخته می نوشت  استاد گفت : برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هر کی میتونه بره پیداشون کنه؟ یکی از دانشجویان رفت و بعد از چند دقیقه با برگه ها برگشت استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد .. صدای دانشجویان بلند شد .. استاد گفت : الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین ؟ چون تیکه تیکه شدن ؟ دانشجویان گفتن :استاد برگه ها رو می چسبونیم  برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت : شما از یک برگه آچار نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیدا شدن ،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرده و فرستاده جنگ ،الان منتظر همین چهار تا استخونش نباشه .....  بچه اش رو می خواد حتی اگه خاکستر شده باشه  چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد  و همه از حرفی که زده بودن پشیمون شدن، تنها کسی که موافق بود  دختر شهیدی بود که سالها منتظر باباشه
        چرا دنبال گمگشته ها هستیم!
        درب تویوتا را باز کرد و به من گفت می توانم جلو سوار شوم،  گفتم بسم الله بفرمائید دلاور، شانزده سالش بود، در دستش قرآن کوچکی بود و  سربند یا حسین را بر پیشانی بسته بود، دستورآمده بود نیروی کمکی به خط مقدم  اعزام کنید، این وظیفه‌ی من بود، وقتی پشت تویوتا پر شد از نیروها، حرکت  کردم، در بین راه خمپاره کنار جاده می خورد، او قرآنش را باز کرده و بدون  هیچ هراسی قرآن زیر لب زمزمه می کرد، رسیدم به خط مقدم، همه را پیاده کردم و  برگشتم، فردای آن روز اعلام کردند برای آوردن زخمی ها و شهدا دوباره اعزام  شوید به خط، وقتی رسیدم غروب بود، او را دیدم که در کنار تپه ای رو به  آسمان افتاده، وقتی نزدیک شدم  دیدم قرآن هنوز در دستش است این طور که مشخص بود در آخرین لحظات شهادت هم قرآن می خوانده. راستی آن قرآن کوچک به امانت پیش من است.                                                                                  یاد غروب شلمچه به خیر
        یاد غروب شلمچه بخیر
    وزارت ورزش و جوانان
    مجموع بازدیدها : 4,677,541
    تعداد بازدید امروز : 2,322
    تعداد کاربران آنلاین : 1
    آخرین به روزرسانی : 1396/08/27
    کلیه حقوق متعلق به وزارت ورزش و جوانان می باشد.