• وزارت ورزش و جوانان
    وزارت ورزش و جوانان
       
      •  
      • فهرست سخن روز
              سرکلاس بودیم استاد از دانشجویان پرسید : این روزها شهدای زیادی رو پیدا می کنن و میارن ایران . به نظرتون کار خوبیه؟ کیا موافقن؟کیا مخالف؟ اکثر دانشجویان مخالف بودن ، بعضی ها می گفتن : ولمون نمی کنن .. گیر دادن به چهار تا استخون .. ملت دیونن ،بعضی ها می گفتن :آدم یاد بدبختی یاش می یوفته .. تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحانی جلسه قبل نبود همه ی ما سراغ برگ هایمان رو گرفتیم ولی استاد جواب نمی داد .. یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت : استاد برگه هامون رو چیکار کردی؟ شما مسئول برگه های ما بودی؟ استاد گفت : من برگه هاتون رو گم کردم ؟ و نمی دونم کجا گذاشتم ، همه ی دانشجویان شاکی شدن، استاد گفت : چرا برگه هاتون رو می خواین؟گفتیم : چون واسشون زحمت کشیدیم .. درس خوندیم .. هزینه دادیم .. زمان صرف کردیم.. هرچی که دانشجویان می گفتن استاد روی تخته می نوشت  استاد گفت : برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هر کی میتونه بره پیداشون کنه؟ یکی از دانشجویان رفت و بعد از چند دقیقه با برگه ها برگشت استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد .. صدای دانشجویان بلند شد .. استاد گفت : الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین ؟ چون تیکه تیکه شدن ؟ دانشجویان گفتن :استاد برگه ها رو می چسبونیم  برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت : شما از یک برگه آچار نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیدا شدن ،پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرده و فرستاده جنگ ،الان منتظر همین چهار تا استخونش نباشه .....  بچه اش رو می خواد حتی اگه خاکستر شده باشه  چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد  و همه از حرفی که زده بودن پشیمون شدن، تنها کسی که موافق بود  دختر شهیدی بود که سالها منتظر باباشه
        چرا دنبال گمگشته ها هستیم!
        درب تویوتا را باز کرد و به من گفت می توانم جلو سوار شوم،  گفتم بسم الله بفرمائید دلاور، شانزده سالش بود، در دستش قرآن کوچکی بود و  سربند یا حسین را بر پیشانی بسته بود، دستورآمده بود نیروی کمکی به خط مقدم  اعزام کنید، این وظیفه‌ی من بود، وقتی پشت تویوتا پر شد از نیروها، حرکت  کردم، در بین راه خمپاره کنار جاده می خورد، او قرآنش را باز کرده و بدون  هیچ هراسی قرآن زیر لب زمزمه می کرد، رسیدم به خط مقدم، همه را پیاده کردم و  برگشتم، فردای آن روز اعلام کردند برای آوردن زخمی ها و شهدا دوباره اعزام  شوید به خط، وقتی رسیدم غروب بود، او را دیدم که در کنار تپه ای رو به  آسمان افتاده، وقتی نزدیک شدم  دیدم قرآن هنوز در دستش است این طور که مشخص بود در آخرین لحظات شهادت هم قرآن می خوانده. راستی آن قرآن کوچک به امانت پیش من است.                                                                                  یاد غروب شلمچه به خیر
        یاد غروب شلمچه بخیر
    وزارت ورزش و جوانان
    مجموع بازدیدها : 1,511,110
    تعداد بازدید امروز : 7,636
    تعداد بازدید دیروز : 6,130
    آخرین به روزرسانی : 1395/12/02
    کلیه حقوق متعلق به وزارت ورزش و جوانان می باشد.